شعر" مهربانتر ازمن" حميد مصدق"

ای مهربانتر از من

با من ُدر دستهای تو

آیاکدام رمز بشارت نهفته بود ؟

کز من دریغ کردی

تنها تویی

مثل پرنده های بهاری در آفتاب

مثل زلال قطره باران صبحدم

مثل نسیم سرد سحر

مثل سحر آب

آواز مهربانی تو با من

در کوچه باغهای محبت

مثل شکوفه های سپید سیب

ایثار سادگی است

افسوس ایا چه کس تو را

از مهربان شدن با من

مایوس می کند؟

شعر" شبانه" از شاعر معاصر احمد شاملو

شب ،تار 

شب،بیدار

شب،سرشار است.

زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

شب،سراسر شب،یک سر

از حماسه ی دریای بهانه جو 

بیخواب مانده است.


دریای خالی

دریای بی نوا...

حماسه ی دریا

از وحشت وسکون وآرامش است

شب تار است 

شب بیمار است 

از غریو دریای وحشت زده بیدار است

شب از سایه ها .غریو دریا سر شار است ،

زیبا تر شبی برای دوست داشتن.

با چشمان تو

مرا 

به الماس ستاره ها نیازی نیست،

با آسمان 

بگو.

با تشكراز همكار ارجمند وبزرگوار "صمدبين"بواسطه ي انتخاب وارسال اين شعر زيبا  

تقديم به دوستان عزيز

             حالیـا مــصلحـت وقـت در آن مــی‌بیـــم

                        که کشم رخت به میخانه و خوش  بنشینــم  

              جام می گــــیرم و از اهـــل ریا دور شــوم

                          یعنـــی  از  اهـــل جهـان پاکــدلی بگزینم

شعر "چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما" از شاعر "حمید مصدق"

همیشه منتظریم و کسی نمی آید
صفای گمشده آیا
براین زمین تهی مانده باز می گردد ؟
اگر زمانه به این گونه پیشرفت
این است

مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد

مدد کنید که امدادتان گرامی باد

همیشه دلهره با من همیشه بیمی هست
که آن نشانه صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد
همیشه می گفتم
چه قدر مردن خوب است
چه قدر مردن
در این زمانه که نیکی
حقیر و مغلوب است
خوب است

مجموعه غزليات حافظ/به مناسبت شب يلدا

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه​های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

که این مفرح یاقوت در خزانه توست




به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز

از این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

از مجموعه دل نوشته هاي ادبي/فراسو ي افق

خورشيد داشت پرتوهاي پهن شده ي خود را از كوهستان جمع مي كرد وكم كم صداي پاي غروب به گوش مي رسيد. سكوتي وهم انگيز همه جا سايه گسترده بود، شب از راه رسيد وچادر سياه خود را بر شاخه هاي نازك درختان كشيد. فروغ كم سوي ماهتاب از لابه لاي شاخ و برگ ها جلوه گربود.

من در تاريك روشن اين فروغ با تنهايي خويش قدم مي زدم ، صداي پاي آب را مي شنيدم كه از پيچ وخم جويبارهاي باغ جاري بود، از صداي دلكش و آرامش بخش غوك ها خبري نبود . نسيم سكوت شيرين شامگاهي مي وزيد و ماه، اين حرير زيباي آسمان ، از فراز ابرها مي گذشت و گاه گاهي روشنايش را از من دريغ مي كرد. زمزمه هاي دروني من گويا تر ورساتر مي شد . صدايي آشنا از اعماق دلم به گوش مي رسيد .


آشفتگي آرامي ،درونم غوغا مي كرد، پرنده ي زيبايي كه از سفري دور، تازه از راه رسيده بود برروي شاخه ي دلم  نشست .

 آشنايي كه هرگز نديده بودمش . اما همواره بابيقراري آرام خود، مرا به سكوتي عميق فرا مي خواند. زبانم ديگر توان حرف زدن را نداشت ،  سايه ي آن كوه بزرگ بر دلم  سنگيني مي كرد .ولي من همچنان  با سكوت خود مدام صدايش مي كردم و با او حرف مي زدم.

 از نهايت تنهايي مي گفتم واز نهايت بيقراري!

 نگاهش همچنان افق روشن را مي نگريست و از افق برايم مي گفت

 از بيقراري وشكوه !!

از روشنايي ونور!!

و از محبّت وسرور!!

ميهمان تازه رسيده ي افق!

همان پرنده ي زيباي "عشق" بود.

نظر يادتون نرود/ سپاس 

دامني از گل( از مجموعه حكايات گلستان سعدي)

پادشاهی پسری را به ادیبی داد و گفت این فرزند توست، تربیتش

 همچنان کن که یکی از  فرزندان خویش. ادیبخدمت کرد و متقبل شد

 و سالی چند  برو سعی کرد و به جایی  نرسید و پسران ادیب در فضل

 و بلاغت منتهیشدند. ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود

که وعده خلاف کردی و وفا به جا نیاوردی. گفت بررأی خداوند روی

 زمین پوشیده نماند که تربیت یکسان است و طباع مختلف

بر همه عالم همی‌تابد سهیل

جایی انبان میکند جایی ادیم

تسليت ايام محرم

                                                                                                                                                  رندان تشنه  لب    را   آ بي   نمي   دهد كس    

                                   گويي  ولي    شناسان  رفتند  از  اين  ولايت

                                                                       در  زلف   چون کمندش  ای  دل   مپیچ  کان جا 

                                 سرها   بریده    بینی   بی جرم  و    بی جنایت

 

شعر " آرزوی نقش بر آب" از شاعر "حمید مصدق"


در من غم بیهودگیها می زند موج

در تو غروری از توان من فزونتر

در من نیازی می کشد پیوسته فریاد

در توگریزی می گشاید هر زمان پر
 
ای کاش در خاطر گل مهرت نمی رست

 ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت

    اندیشه روز و شبم پیوسته این است
 


 من برتو بستم دل ؟ دریغ از دل که بستم

 افسوس بر من گوهر خود را فشاندم در

پای بتهایی که باید می شکستم

ای خاطرات مرا با خویشتن تنها گذارید

در این غروب سرد درد انگیز پاییز

با محنتی گنگ و غریبم واگذارید

اینک دریغا آرزوی نقش بر آب

اینک نهال عاشقی بی برگ و بی بر

 درمن غم بیهودگیها می زند موج

در تو غروری از  توان من فزونتر




غزلي از خواجه حافظ شيرازي

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

که تاب من به جهان طره فلانی داد

دلم خزانه اسرار بود و دست قضا

درش ببست و کلیدش به دلستانی داد

شکسته وار به درگاهت آمدم که طبیب

به مومیایی لطف توام نشانی داد

               تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش

                 که دست دادش و یاری ناتوانی داد

                  برو معالجه خود کن ای نصیحتگو

                شراب و شاهد شیرین که را زیانی داد

               گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت

                دریغ حافظ مسکین من چه جانی داد


ستاره‌ی شامگاهی" ادگارآلن پو" شاعر ورمان نويس مشهور آمريكا

ستاره‌ی شامگاهی
نیمه‌های شب!
و ستارگان بر مدارهاشان
کم‌فروغ می‌درخشیدند
در میان ِ ماهتابِ درخشان‌تر و سرد.
سیاره‌ها، غلامان ِ حلقه‌به‌گوش‌اش؛
خود در افلاک،
و شعاع‌اش بر تارک ِ امواج.
دیرزمانی نگاه کردم
به لبخند سردش؛
 
بس سرد، بس سرد بود برای من–
و از آن‌جا ابری گذر کرد، به‌سانِ لفّافه،
ابری کُرک‌سان
و من به سوی تو نگریستم.
اِی ستاره‌ی شامگاهیِ مغرور
در شکوهِ دوردست!
و شعاع‌ات
نزدِ من عزیزتر خواهد بود؛
زیرا که سُرورِ قلبم
غرورآمیز‌ترین بَهره است
که به شب
با خود به آسمان می‌آوری.
و من، آتش ِ دور ِ تو را
بیشتر می‌ستایم
ازآن فروغ سرد حقير

دشت هايي چه فراخ" سهراب سپهري"

دشت‌هایی چه فراخ!

کوه‌هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!

من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:

پی خوابی شاید،

پی نوری، ریگی، لبخندی

پشت تبریزی‌ها

غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد 

پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:

چه کسی با من، حرف می‌زند؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه‌زاری سر راه

بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:

"من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ، می‌چرخد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است

سایه‌هایی بی‌لک،

گوشه‌یی روشن و پاک،

کودکان احساس! جای بازی این‌جاست

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست

آری

تا شقایق هست، زندگی باید کرد 

در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح

و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد

بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه

دورها آوایی است، که مرا می‌خواند

****

 با تشكر از دوست بسيار عزيز با نام مستعار صدف

 كه با انتخاب زيباشون اين شعر را در اختيار نگارستان قرار دادند

غزلي از مولانا جلال الدين محمد بلخي

          زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا            

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا

زهی ماه زهی ماه زهی باده همراه

که جان را و جهان را بیاراست خدایا

زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

زهی کار زهی بار که آن جاست خدایا

فروریخت فروریخت شهنشاه سواران

زهی گرد زهی گرد که برخاست خدایا


فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم

ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا

ز هر کوی ز هر کوی یکی دود دگرگون

دگربار دگربار چه سوداست خدایا

نه دامیست نه زنجیر همه بسته چراییم

چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا

چه نقشیست چه نقشیست در این تابه دل‌ها

غریبست غریبست ز بالاست خدایا

خموشید خموشید که تا فاش نگردید

که اغیار گرفتست چپ و راست خدایا

تبريك سال تحصيلي جديد/مهر92

ماه مهر، فصل رويش و شكوفايي دانایی

بر تمامي معلّمان و دانش آموزان ايران زمين تهنيت باد.


دلم برای باغچه می سوزد" فروغ فرخزاد"

دلم برای باغچه می سوزد

کسی به فکر گل ها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باورکند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود


و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست .

حیاط خانهٔ ما تنهاست

حیاط خانهٔ ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه می کشد

و حوض خانهٔ ما خالی است

ستاره های کوچک بی تجربه

از ارتفاع درختان به خاک می افتد

و از میان پنجره های پریده رنگ خانهٔ ماهی ها

شب ها صدای سرفه می آید

حیاط خانهٔ ما تنهاست .

ادامه نوشته

دانلود كتاب هاي درسي



     
براي دانلود كتاب  هاي درسي به سايت زير مراجعه كنيد.


شعر "شعر انگور" از شاعر "نادر نادرپور"

چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این اشک
اشک باغبان پیر رنجور است
که شب ها راه پیموده
همه شب تا
سحر بیدار بوده
تاک ها را آب داده
پشت را چون چفته های مو دو تا کرده
دل هر دانه را از اشک چشمان نور خشیده
تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده
چه می گویید ؟
کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است ؟
کجا شهد است ؟ این خون است
خون باغبان پیر
رنجور است
چنین آسان مگیریدش

چنین آسان منوشیدش


شما هم ای خریداران شعر من
اگر در دانه های نازک لفظم
و یاد ر خوشه های روشن شعرم
شراب و شهد می بینید ، غیر از اشک و خونم نیست
کجا شهد است ؟ این اشک است ، این خون است
شرابش از کجا خوانید ؟ این مستی نه
آن مستی است

ازمجموعه غزليات حافظ شيرازي

 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالیست

مردم دیده ز لطف رخ او در رخ او

عکس خود دید گمان برد که مشکین خالیست

می‌چکد شیر هنوز از لب همچون شکرش

گر چه در شیوه گری هر مژه‌اش قتالیست

ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر

وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست


بعد از اینم نبود شائبه در جوهر فرد

که دهان تو در این نکته خوش استدلالیست

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد

حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

دامني از گل" ازمجموعه حكايت هاي گلستان سعدي"

پیاده ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد 

و معلومی نداشت و خرامان همی‌رفت و می‌گفت:

نه به استر بر سوارم نه چه اشتر زیر بارم
نه  خداوند   رعیت  نه   غلام   شهریارم
غم  موجود   و    پریشانی  معدوم ندارم

             نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم

                       *****

اشتر سواری گفتش ای درویش کجا می‌روی برگرد که به سختی بمیری نشنید

و قدم در بیابان نهاد و برفت چون به نخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا

رسید درویش به بالینش فراز آمد و گفت ما به سختی بنمردیم و تو بر ،بختی

بمردی.

شخصی همه شب بر سر بیمار گریست

              چون  روز   آمد  بمرد و  بیمار    بزیست 

                    ****

ای بسا اسب تیز رو که بماند
که خر لنگ    جان  بمنزل برد
بس که در خاک تندرستان را
دفن کردیم و زخم خورده نمرد

شعر "بهار غریب" از شاعر "حمید مصدق"


من به درماندگی صخره و سنگ
من به آوارگی ابر ونسیم
من به سرگشتگی ‌آهوی دشت
من به تنهایی خود می مانم
من در این شب که بلند
است به اندازه حسرت زدگی
گیسوان تو به یادم می آید
من در این شب که بلند است به اندازه حسرت زدگی
شعر چشمان تو را می خوانم
چشم تو چشمه شوق
چشم تو ژرفترین راز وجود
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
 تن به وارستن عمر ابدی می سپرد


 حیف
اما من و تو
دور از هم می پوسیم
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غمم
از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است
دیگر از من تا خاک شدن راهی نیست
از سر این بام
این صحرا این دریا
پر خواهم زد خواهم مرد
غم تو این غم شیرین را
با خود خواهم برد

تبريك عيد سعيدفطر

 خداوندا تو را شاکریم که یک ماه میهمان بوديم و این اجازه را به ما

دادی تا سحرها عاشقانه با تو سخن بگوییم و درد دلمان را با تو بگوییم

و اکنون روز اول شوال را بر ما عید گرداندی .



حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است


عيد بر عاشقان مبارك باد

 

آسمان خاکستری - مجتبی کاشانی...

                                                  آسمان خاكستري 

بس که آدمها به عالم تاختند

رنگها  معنای  خود  را  باختند

گشته پنهان رنگ و روی زندگی

در میان   چادر   آلودگی

آسمان در آرزو، نیلوفری ست

چهرۀ مردم پر از ناباوری ست

شهر ما در هاله ای پنهانی است

چشم ما در پلک ما زندانی است

آسمان تا آبی اش خاکستری ست

قلب ما در سینۀ ما بستری است

با تشكراز دوست بسيار عزيز (صدف) كه اين شعر زيبا را در اختيار نگارستان قرار دادند