دل نوشته...( از مجموعه خاطرات "خانم بهنام "دبیر محترم ادبیات وزبان انگلیسی)
هر سال با آمدن بهاری نو ، عروس اردیبهشت ؛ دل فریب وطناز نرم
نرمک ازراه میرسد وبا جود وبخشش بی انتهایش زر را به چشم
هرصاحب اندیشه ای ، چو خاک ، خوار می کند .روز معلم و خاطره
بزرگداشت استاد مطهری ؛ مرا به سالهای دور می برد ، آن روز ها
که تنها بیست ودوسال داشتم وبه تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل
شده بودم .د ختری جوان وپر شور ولبریز از شعور وعاطفه ، بی رنگ
از رنگ وریا وبه دور از دغدغه ی معاش...
امروز که پس از بیست و سه سال ، برمی گردم و دفترچه ی خاطرات
ضمیرم را تورقی می کنم بیش تر از قبل ، قلبم در هم فشرده می شود:
خدایا دوستان عزیزم - شاگردان قدیمی ام- چه می کنند؟ مهتاب که
در زمان کسالت و سرما خوردگی ام برایم آش کدو می آورد و من نمی
دانستم ایا باید این تحفه را قبول کنم؟ایا در شان معلم است که چیزی را
بپذیرد؟!ومهتاب که تردید مرا می دید لب می گشود:...
****
روی سخنم با تو دانش آموز عزیزم می باشد . : بدان که مرا عشق به
معلمی ، از تمامی قید و بندها آزاد کرد . خوشحالم که در حد توان از
خود خواهی های لجام گسیخته ، غرور بی جا ؛ تعصب های ناروا
تبعیض های بی دلیل و رذایل اخلاقی دوری گزیده ام وتنها سرمایه ی
جاودانه عمرم یعنی محبت را بی پروا نثارت نموده ام....ادامه مطلب
منتظر نظرات ارزشمند شما دوستان عزیز وعلاقمند هستیم




گرعشق نبودی وغم عشق نبودی/چندین سخن نغز که گفتی که شنودی/ورباد نبودی که سرزلف ربودی/رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی