شعر "کدامین دیار" از شاعر "حمید مصدق"

من از کدام دیار آمدم که هر باغش
 هزار چلچله راگور گشت و بی گل ماند
 من از کدام دیار آمدم که در دشتش
 نه باغ بود و نه گل
 تیر بود و مردن بود
 و در تب تف مرداد
 جان سپرد
 گذشت تابستان
 دگر بهار نیامد
 و شهر شهر پریشیده
 بی بهاران ماند
 و دشت سوخته در انتظار باران ماند
 امید معجزه یی ؟
 نه


 امید آمدن شیر مرد میدان ماند
 اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم
 و پایداری شب
 ناله هست و
 شیون هست
 امید رستن از این تیرگی جانفرسا
 هنوز با من هست
 امید
 آه امید
 کدام ساعت سعدی
 سپیده سحری آن صعود صبح سخی را
 به چشم غوطه ورم در سرشک خواهم دید؟

شعرزندگانی" از شاعر معاصر"حمیدمصدق"

بعد از آن طوفان و آن سيلابها

كم كم آرامش گرفتند آبها 

 

غير از آن قومي كه شد كشتي نشين

شد تهي از آدمي روي زمين

 

عاقبت كشتي به ساحل در نشست

نوح با ياران خويش از ورطه رست

 

زندگي بالندگي از سر گرفت

زندگاني جلوه اي ديگر گرفت

 

بگذرد تا زندگاني بر مراد

زندگان، هر كس پي كاري فتاد

 

خاك شد گل، گل چو خشت خام شد

خشت روي خشت، پي تا بام شد

 

 

نوح را هم اوفتادش كار گل

كار گل را برگزيد از جان و دل

 

ساخت از گل كوزه هائي چند نوح

داشت با آن كوزه ها پيوند نوح

 

تا كه روزي يك مَلك با احترام

نوح را آورد از حق اين پيام:

 

گفت : بايد كوزه ها را بشكني !

نوح در پاسخ هراسان گفت : ني

 

كوزه ها را ساختم با دست خويش

بشكنم گر كوزه دل گردد پريش

ادامه نوشته