گفت و گو باخدا

گفت و گو باخدا
گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم راکه پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم.آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودیس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟گفت: عزیزتر از هر چه هست،اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آیدعروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای ،من لحظه ای خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی،من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد،با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم گفتم: پ روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان چرا که تنها این گونه می شود تا همیشه شاد بود.
برگرفته از وبلاگ ادبیات در نگاه ادب دوستان
از همکاران گروه ادبیات/ شهر همدان.
http://www.adabyar90.blogfa.com
گرعشق نبودی وغم عشق نبودی/چندین سخن نغز که گفتی که شنودی/ورباد نبودی که سرزلف ربودی/رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی