X
تبلیغات
نگارستان ادب فارسی
نگارستان ادب فارسي

نگارستان ادب فارسي
مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد"ادبيات "


اشعار پابلو نرودا پابلو نرودا در سال ۱۹۰۴ در شیلی متولد شد. نام اصلی او نفتالی ریکاردو ری یس باسواآلتو بود که مثل اسم بقیه‌ی اهالی امریکای جنوبی برای بقیه‌ی مردم دنیا زیادی طولانی است! برای همین هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب کرد. خیلی زود و قبل از آنکه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح ناآرام نرودا حوادث زیادی را برایش رقم زد. او از یک سو به عنوان ادیب و شاعری توانا شهرت جهانی پیدا کرد و در سال ۱۹۷۱ جایزه‌ی نوبل ادبیات را کسب کرد و از سوی دیگر عاشقی پرشور و دوستی قابل اعتماد بود. بخش مهمی از زندگی‌اش هم به فعالیت‌های سیاسی پیوند خورد و باعث شد او یاور و حامی بزرگی برای سالوادور آلنده باشد و پس از انتخاب او به ریاست جمهوری به مقام سفیر شیلی در پاریس منصوب شود.

 نرودا همه جا سفیر صلح بود؛ طوری که وقتی دولت ایتالیا ویزای اقامت او را باطل کرد، هنرمندان و متفکران ایتالیایی با تجمع خود جلوی این کار را گرفتند. عشق اثر خود را بر تمام زندگی نرودا گذاشته بود. او عاشقانه‌های زیادی سرود. در عاشقانه‌هایش با همسرش ماتیلده، هموطنانش، کشورش، طبیعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگی مدت‌ها با سرطانی که وجودش را تحلیل می برد، مبارزه کرد. او همه‌ی اینها را در استعاره‌های زیبای شعرهایش درهم‌آمیخت و زیباترین‌ها را سرود.
 نرودا در سال ۱۹۷۳ درگذشت. این شاعر، سیاستمدار، مترجم و چهره‌ی مشهور ادبیات شیلی و آمریکای جنوبی، بعد از گذشت سال‌ها محبوب بسیاری از مردم جهان است.

*****

نان را از من بگیر ،اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر ،اما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر


سوسنی را که می کاری

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سر ریز می کند

موجی ناگهانی از نقره را که در تو می زاید

از پس نبردی سخت باز می گردم با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

اما خنده ات که رها می شود و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

 تمامی درها ی زندگی را به رویم می گشاید .

****


برچسب‌ها: پابلونرودا, شاعران جهان, دنياي ادبيات, شاعر شيليايي, شعرزيبا
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 مهر1391 ] [ 21 ] [ شفق ]

    من نه عاشق بودم

    و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

    من خودم بودم و یک حس غریب

    که به صد عشق و هوس می ارزید

    من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت

    گر چه در حسرت گندم پوسید

    من خودم بودم هر پنجره ای

    که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

    و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

    من نه عاشق بودم

    و نه دلداده به گیسوی بلند

  و نه آلوده به افکار پلید


    من به دنبال نگاهی بودم

    که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

    آرزویم این بود

    دور اما چه قشنگ

    که روم تا در دروازه نور

    تا شوم چیره به شفافی صبح

    به خودم می گفتم

    تا دم پنجره ها راهی نیست

    من نمی دانستم

    که چه جرمی دارد

    دستهایی که تهی ست

    و چرا بوی تعفن دارد

    گل پیری که به گلخانه نرست

    روزگاریست غریب

    و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود  


برچسب‌ها: دنیای ادبیات, شعر, مفاخر ادبی جهان, جبران خیلی جبران, ادبیات جهان
[ یکشنبه 15 مرداد1391 ] [ 22 ] [ شفق ]

نظامی و اشعارش

نظامی از شاعران بزرگ قرن ششم محسوب می شود، گرچه در مورد محل زادگاهش، سخن بسیار گفته  شده ، او در عصر سلجوقیان می زیسته و به شعر و داستان نویسی، همت  والایی گماشته، اما شهرت عالمگیر او به جهت اشعار نغز و شیوایش فراگیر شده  و زبانزد عام و خاص است،  شیوه سرایش  شعرش بسیار ساده و روان و بی پیرایه و به دور از هرگونه ،تکلف وسختی در معنای و مفاهیم بوده ، ابیات و اشعارش دارای ، تشبیهات و استعارات، بس زبیا و در خور  تحسین بیان نموده  و اکثر اشعارش  در قالب مثنوی سروده است   .

نظامی، همواره  بر اشعارش گردنبدی از طلا و حمایلی  درخشان بسته که با گذشت زمان   با تابش ایام روزرگاران ،این درخشش تداوم یافته بزرگترین هنر نظامی ایماژ یا صور خیال و یاهمان تصویر سازی است ،تصویر سازی در شعرش بقدری با مهارت و ظرافت انجام شده که وصف شدنی نیست ؛که هرفرد انگار ؛ خود ، شاهد ماجرا در گوشه ای از شعر نظامی است که نظاره گر  وقایع  است .

اساسا هنر شاعران بزرگ ، بایست خلاقیت و نبوغ در طرح موضوع شعر  و نحوه انتقال به مخاطب خود  می باشد  ،که این روش را «نظامی» در حد اعلایی مهارت  انجام داده است، نظامی در قرن ششم  همانند یک کارگردان قوی سینما امروزی سکانس های بس به یاد ماندی از بازیگری لیلی و مجنون وسایر بازیگران به تصویر کشیده و در این نوآوری و خلاقیت از تمام امکانات گفتاری و احساسی همانند : نور، فضا، رنگ ،محیط ، و سایر عوامل   استفاده نموده و مخاطبین خود را در روند کارش ، بشدت تحت تاثیر قرار داده است آثار او : مخزن اسرار ؛ هفت پیکر؛ خسروشیرین ؛ لیلی ومجنون ؛  اسرارنامه  را می توان نام برد.

جای بسی شگفتی دارد ! که این شاعر بزرگ خلاقیت و ابتکار و جذابیت در تصویر گری را در قرن ششم  کجا آموزش دیده  است ؟ در آن  روز گار که دانشکده های فیلم و کارگردانی ،تاتر، بازیگری، سناریو نویسی، در چند قرن گذشته ساخته و پرداخته اساسا نشده بود ! این هنر در کجا آموزش دیده ؟که می تواند پس از قرنها از گذشت داستان« لیلی ومجنون» طرفداران فراوانی در تمام  کشور های پارسی زبان داشته باشد.  

بخش ادبیات تبیان

http://www.tebyan.net


برچسب‌ها: نظامی, لیلی ومجنون, خسرووشیرین, مخزن الاسرار, اشعار نظامی
ادامه مطلب
[ سه شنبه 30 خرداد1391 ] [ 17 ] [ شفق ]

خداوندا !

مرا شکار شیر کن پیش از آن که خرگوشی شکار من شود.

خانه ام به من گفت:

از من دور مشو زیرا گذشته ی تو در من بسر می برد.

راه به من گفت:

پشت سر من بیا زیرا من آینده ی تو هستم.

اما من به خانه و راه ٬

به هر دو گفتم:

نه گذشته ای دارم و نه هیچ آینده ای.

اگر این جا بسر برم در پس ِ ماندنم رفتنی هست.

و اگر بروم ٬ در پس ِ رفتنم ماندنی هست.

زیرا تنها عشق و مرگ می توانند هر چیزی را دگرگون سازند.

چگونه ایمان خود را برای زنده مانده از دست دهم؟

من می دانم که رؤیای آنان که بر پر می خوابند زیباتر از رؤیای آنان که

بر زمین می خوابند نیست.

و عجیب تر آن است ٬ هنگامی که از اندوه شکایت کنم!

زیرا لذت خود را در آن می یابم!


برچسب‌ها: عشق ومرگ, جبران خلیل جبران
[ دوشنبه 15 خرداد1391 ] [ 17 ] [ شفق ]

حکیم ابوالقاسم حسن بن علی طوسی معروف به فردوسی (حدود ۳۱۹ تا حدود ۳۹۷ هجری شمسی)، شاعر حماسه‌سرای ایرانی و گویندهٔ شاهنامهٔ فردوسی است که مشهورترین اثر حماسی فارسی است و طولانی‌ترین منظومه به زبان فارسی تا زمان خود بوده‌است. او را از بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌گو دانسته‌اند. در ایران ۲۵ اردیبهشت بنام روز ملی فردوسی نامگذاری شده است.[۱]

زندگی 

در مورد زندگی فردوسی افسانه‌های فراوانی وجود دارد که چند علت اصلی دارد. یکی این که به علت محبوب نبودن فردوسی در دستگاه قدرت به دلیل شیعه بودنش، در قرن‌های اول پس از پایان عمرش کمتر در مورد او نوشته شده‌است، و دیگر این که به علت محبوب بودن اشعارش در بین مردم عادی، شاهنامه‌خوان‌ها مجبور شده‌اند برای زندگی او که مورد پرسش‌های کنجکاوانهٔ مردم قرار داشته‌است، داستان‌هایی سرِهم کنند.

تولد فردوسی را نظامی عروضی، که اولین کسی است که دربارهٔ فردوسی نوشته‌است، در ده «باز» نوشته‌است که معرب «پاژ» است. منابع جدیدتر به روستاهای «شاداب» و «رزان» نیز اشاره کرده‌اند که محققان امروزی این ادعاها را قابل اعتنا نمی‌دانند. پاژ امروزه در استان خراسان ایران و در ۱۵ کیلومتری شمال مشهد قرار دارد.
نام او را منابع قدیمی‌تر از جمله عجایب المخلوقات و تاریخ گزیده (اثر حمدالله مستوفی) «حسن» نوشته‌اند و منابع جدیدتر از جمله مقدمهٔ بایسنغری (که اکثر محققان آن را بی‌ارزش می‌دانند و محمدتقی بهار مطالبش را «لاطایلات بی‌بنیاد» خوانده‌است) و منابعی که از آن مقدمه نقل شده‌است، «منصور». نام پدرش نیز در تاریخ گزیده و یک منبع قدیمی دیگر «علی» ذکر شده‌است. محمدامین ریاحی، از فردوسی‌شناسان معاصر، نام «حسن بن علی» را به خاطر شیعه بودن فردوسی مناسب دانسته و تأیید کرده‌است. منابع کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز برای پدر فردوسی ذکر کرده‌اند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران در رد نام «فخرالدین» نوشته‌است که اعطای لقب‌هایی که به «الدین» پایان می‌یافته‌اند در زمان بلوغ فردوسی مرسوم شده‌است و مخصوص به «امیران مقتدر» بوده‌است، و در نتیجه این که پدر فردوسی چنین لقبی داشته بوده باشد را ناممکن می‌داند.

منبع: سایت باشگاه اندیشه


ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 18 ] [ شفق ]

آرامگاه حکیم نزاری بیرجند      
 
  حکیم سعدالدین نزارى قهستانى (۷۲۱-۶۴۵ ه ق مطابق با ۶۹۹-۶۲۶ شمسى) از سرایندگان بزرگ نیمه دوم سده هفتم و آغاز قرن هشتم است. اغلب تذکره نویسان از او به‏نام نزارى فوداجى بیرجندى یاد کرده ‏اند. نزارى سه پسر به اسامى محمد، شهنشاه و نصرت داشته است. فرزند اول او محمد مى ‏باشد که شعر نیز مى ‏سروده و در عنفوان جوانى در گذشته است. بسیارى از شعرا ونویسندگان از آن جمله جامى شاعر و عارف نامدار سده نهم برخى از اشعار حافظ را متأثر از اشعار حکیم نزارى مى ‏دانند و یا به عبارت دیگر معتقدند که حافظ از شیوه نزارى پیروى کرده است.نزارى هم عصر سعدى بوده است. در بیرجند به حقیقت یا افسانه از دید و بازدید این دو چنین حکایت مى ‏کنند: نزارى براى مصاحبت با سعدى رهسپار محل سکونت او مى‏ شود.

ادامه مطلب
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

 

طه حسین نویسنده توانا و جنجالی مصر در سال 1889   میلادی   در عزبه از روستاهای مصر متولد شد. او كه هفتمین فرزند خانواده اش بود، در سه سالگی قدرت بینایی اش را از دست داد اما خداوند به او هوش و استعدادی وافر اعطا كرد كه همین هوش او را زبانزد خاص و عام كرد. پدر «طه حسین » طبق سنت آن روزگار، فرزندش را برای تعلیم قرآن به مكتبخانه روستا فرستاد تا كودكش اصول قرائت قرآن را بیاموزد. او كه كارمند دون پایه یك شركت كشاورزی بود، در مدت زمان كوتاهی دید كه پسر نابینایش توانسته كه قرآن را از حفظ كند. خود طه در این مورد در كتاب «الایام » (آن روزها) كه توسط «حسین خدیو جم » به زیبایی هر چه تمامتر به فارسی ترجمه شده است چنین می نویسد:

«آن روزها كه من پسربچه یی بیش نبودم و از قدرت بینایی هم محروم بودم ، به همراه پدربزرگم در ایوان خانه مان می نشستم ، او با صدای بلند قرآن ، ادعیه و اشعار قدیمی ادبیات عرب را برایم می خواند، من هم با جان و دل گوش فرا می دادم و طولی نكشید كه در مدت زمان كوتاهی آنها را از حفظ كردم .»

طه حسین در سن 14 سالگی تمامی محفوظات كودكیش به كمكش آمد و توانست در آزمون ورودی الازهر قبول شود و با برادرش به فراگیری علوم دینی و زبان بیگانه پرداخت .


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 0 ] [ شفق ]

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوست علیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را درپیش گرفت و الحق به خوبی از عهده برآمد. وی با قاآنی معاشر و مصاحب بوده است. فروغی در ۲۵ محرم ۱۲۷۴ هجری قمری در تهران درگذشت.

        زندگی بی    او   ندارد     حاصلی          وقت را  دریاب  اگر  صاحب   دلی

        عشق لیلی موجب دیوانگی است        طعنه  بر  مجنون   مزن  گر عاقلی

        هر کجا کز لعل   جانان   دم   زنند          جان چه   باشد   تحفهٔ    ناقابلی

        تا به آسانی نمیری پیش   دوست        بر تو  کی آسان شود هر مشکلی

        واقف از سیل سرشکم می‌شدی           گر فرو  می‌رفت   پایت   بر   گلی

        ناله    تاثیری     ندارد    در    دلت         یعنی   از    درد   محبت   غافلی

        گر کمال هر دو عالم در تو  هست          تا   پی   طفلی   نگیری  جاهلی

        دولت وصل بتان دانی که   چیست        خواهش  خامی،   خیال   باطلی

       کوشش بی جا مکن در   راه  وصل        هر زمان کز خود گذشتی واصلی

       بر درش  دانی   فروغی   چیستم         پادشاهی   در   لباس    سائلی


ادامه مطلب
[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 1 ] [ شفق ]

 جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند

ولی در قلب من بهاری نیست

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

بی تو ، همیشه زمستان است

گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند

شب ها ،یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

من به شمال می روم و تا تو را جستجو کنم

مانند پرنده ای بر بال باد، قلب من پیش می رود

بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد

تو بهار من هستی ، تابستان من هم

و من آرام نمی گیرم تا تو را بیابم

با تشکر از وبلاگ شمیم خیال

http://sahhaf.blogfa.com/


[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 13 ] [ شفق ]

                                                              

کمال الدین ابوالعطاء محمود بن علی بن محمود، معروف به خواجوی کرمانی از مشاهیر شعرا و عرفای قرن هفتم هجری است. وی در سال ۶۸۹ هجری قمری در کرمان متولد شد و در همانجا به تحصیل علوم و فنون متداول مشغول شد. سپس به سیر و سیاحت پرداخت، به زیارت کعبه رفت و بعدها نیز مدتی درتبریز و شیراز به سر برد. وی به غیر از دیوان قصاید و غزلیات، خمسهٔ نظامی گنجوی را نیز جواب داده است. او در سال ۷۵۳ هجری قمری در شهر شیراز دار فانی را وداع گفت و در بالای تنگ الله اکبر شیراز به خاک سپرده شد.

                                        ****

 منزلگه جانست که جانان من آنجاست    یا روضهٔ خلدست که رضوان من آنجاست

هردم بدلم می‌رسد از مصر پیامی          گوئیکه مگر یوسف کنعان من آنجاست

پر می‌زند از شوق لبش طوطی جانم      آری چکنم چون شکرستان من آنجاست

هر چند که در دم نشود قابل درمان        درد من از آنست که درمان من آنجاست

شاهان جهان را نبود منزل قربت            آنجا که سراپردهٔ سلطان من آنجاست

جائیکه عروسان چمن جلوه نمایند        گل را چه محل چونکه گلستان من آنجاست

برطرف چمن سرو سهی سر نفرازد      امروز که آن سرو خرامان من آنجاست

بستان دگر امروز بهشتست ولیکن       هرجا که توئی گلشن و بستان من آنجاست

مرغان چمن‌باز چو من عاشق و مستند    کان نرگس مست و گل خندان من آنجاست

گر نیست وصولم به سراپردهٔ وصلت      زینجا که منم میل دل و جان من آنجاست

از زلف تو کوته نکنم دست چو خواجو      زیرا که مقام دل حیران من آنجاست

 


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 22 ] [ شفق ]

The Garden of Love

I laid me down upon a bank,
Where Love lay sleeping;
I heard among the rushes dank
Weeping, weeping.

Then I went to the heath and the wild,
To the thistles and thorns of the waste;
And they told me how they were beguiled,
Driven out, and compelled to the chaste.

I went to the Garden of Love,
And saw what I never had seen;
A Chapel was built in the midst,
Where I used to play on the green.

باغ دلدادگی

من به مهر و دوستی پا گذاشتم

چیزی دیدم که تا کنون ندیده بودم

کلیسای کوچکی دیدم در آن میانه قامت کشیده بود

کلیسایی که من سال ها پیش با چمن هایش الفتی داشتم

***

در های کلیسا بسته بود

تو نباید....این چیزی بود که بر سر در نوشته شده بود

بسوی باغ روی گرداندم

اما گل های  زیبا انگار فرو خفته بودند

***

دوباره نگاه کردم همه جا گورستانی بود

بجای گلها انگار گور هایی رسته بود

و کشیش ها با لباس های بلند و سیاه خود گرد آن ها می چرخیدند

و اینگونه مرا با بوته های خار تنها می گذاشتند


[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 17 ] [ شفق ]

سهراب سپهری شاعر و نقاش معاصر ایران در ۱۵ مهر ماه ۱۳۰۷ نزدیك اذان ظهر در کاشان و در خانه ای كه از در و دیوارش ذوق و هنر می‌تراوید پا به عرصه حیات گذاشت. نام پدر سهراب ، اسدالله خان و نام مادرش خانم فروغ ایران بود . سهراب برادر بزرگتری به نام منوچهر و خواهران اندیشمندی به نام های همایوندخت، پریدخت و پروانه دارد.

بخش مهمی از زندگی و دوران كودكی خویش را در یكی از باغ‌های زیبای كاشان كه به اجداد وی تعلق داشت به سر آورده بود و پس از آنكه در فنون تاریخ نویسی به حدی بالا رسید توسط دربار قاجار به تهران احضار شد ولی این باغ همچنان پابرجا بود.

تقدیر چنین بود كه پس از گذشت سالیان سال كودكی در این باغ به نشو و نما بنشیند كه از اوایل كودكی خویش دارای طبعی سرشار و روانی زیبا بود. سهراب كه بعدها به عنوان یكی از بزرگترین شاعران طبیعت گرا و طبیعت شناس ایران مورد قبول همگان قرار گرفت‌، این جنبه مهم از شخصیت خویش را وام دار بزرگ شدن در این باغ بود كه به سان پنجره‌ای بزرگ به آفاق طبیعت گشوده شده بود.

آری بی گمان نقش این باغ و طبیعت بكر كاشان در استغراق سپهری در جلوه‌های عمیق طبیعت آن چنان پر رنگ و ملموس است كه....


ادامه مطلب
[ جمعه 1 اردیبهشت1391 ] [ 12 ] [ شفق ]

اول اردیبهشت ماه در تقویم ملی ایرانیان همزمان با سالروز تولد شیخ اجل سعدی شیرازی كه فرهنگوران او را به‌عنوان استاد سخن می‌شناسند،یادروز سعدی نام گرفته است.

افزون بریك دهه‌است كه با مشاركت نهادها و ارگان‌های فرهنگی فارس، سعدی پژوهان و سعدی شناسان هر سال با اجتماع بر تربت استاد سخن سعدی شیرازی با نكوداشت یاداین پیام آور انسانیت به تبیین آرا و اندیشه‌های شیخ اجل می‌پردازند.

برای آنكه بدانیم سعدی كیست؟ جایگاه این شاعر گرانمایه در شعر و ادبیات پارسی كجاست و پرداختن به اندیشه‌های استاد سخن تا چه میزان به عنوان یك نیاز امروزی محسوس است مروری كوتاه بر آنچه درباره افكار و آرا این شاعر گرانمایه بیان شده است می‌كنیم.

بسیاری از دانشوران و سعدی شناسان توجه به آثار واخلاق سعدی و الهام‌گرفتن از شخصیت برجسته‌استادسخن را لازمه و ضرورت زندگی امروزی می‌دانندو معتقدند:

توجه به آثار و اندیشه‌های شیخ اجل موجب بازشناسی فرهنگ غنی‌ایرانی می‌شود.

یاد روز سعدی

استاد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز در این‌باره گفت:جامعه ایرانی باید به این موضوع بیندیشد كه‌چگونه گذشته افتخارآمیز هنر، فرهنگ و ادبیات ایرانی را پاس دارد و محفوظ نگاه دارد.

دكتر كاووس حسن لی، گستره تاثیر فرهنگی و ادبی سعدی را جهانی دانست و افزود:این گستره حتی سیاستمداران ایران و جهان را نیز در برمی‌گیرد ازاین رو برگزاری برنامه‌هایی چون یاد روز شاعران پارسی‌گو می‌تواند گامی مهم در جهت تبیین اندیشه سعدی، حافظ و سایر شاعران بزرگ قلمداد گردد كه باید از آن بهره كافی برد.

دكتر منصور رستگار فسایی پژوهشگر ، سعدی شناس و استاد دانشگاه نیز سعدی را شاعری با ابعاد جهانی و بین‌المللی توصیف كرد و گفت:سعدی دركنار ابعاد مختلف شخصیتی شاعری گرانمایه است و معنای زندگی ایرانی را درابعاد بیرونی و درونی می‌توان از شخصیت سعدی الهام گرفت.

استاد و پژوهشگر دانشگاه شیراز افزود: یكی از ابعاد شخصیت سعدی توجه به درون و توجه به دل است كه این بعد در روحیه ایرانی نهفته است و مورد توجه قرارداد.

یاد روز سعدی

وی گفت: همچنین توجه به اخلاق و فرزانگی نیز مورد تاكید سعدی بوده است كه این بعد نیز در بین ایرانیان جایگاه متعالی دارداز این رو اصحاب فرهنگ ایرانیان را به بعد اخلاق شهره می‌دانند.

رستگارافزود:نقطه‌اشتراك بین شخصیت شاعران بزرگ داشت روح ایرانی و فرهنگ ایران است و تلاش فرهنگوران ایرانی نیز باید همین باشد كه این روح را زنده نگهدارند.

وی گفت: از این رو شخصیت هر شاعر ایرانی اول باید از بعد ایرانی بودن مورد بررسی قرار گیرد و سپس به سایر ابعاد شخصیتی آن شاعر پرداخت.

دو كتاب پر مغز و ارزشمند سعدی بوستان و گلستان است ، گلستان و بوستان سعدی حاصل شناخت او از انسان است و این دو اثر گرایش انسانی دارد.

اما آن چه سعدی در كتاب‌های خود جمع‌آوری كرده است حاصل 30 سال دنیا دیدن، تجربه زندگی همراه با تامل، شناخت از ماهیت انسان و بهره‌گیری از حكیمان و عارفان است.

یاد روز سعدی

استاد سخن در مرحله‌ای از زندگی به سیر و سیاحت در بیشتر كشورهای اسلامی پرداخت، به بلخ و غزنه رفت، به گجرات در هندوستان سفر كرد و با تجربه برهمن‌های هند آشنا شد و در دهلی زبان هندی را فرا گرفت.

در این دوران سعدی از طریق دریا به یمن و حبشه و سپس به كشورهای عربی رفت وپس اززیارت كعبه‌مدتی در شام به ویژه در دمشق،بعلبك لبنان‌و بیت‌المقدس ساكن شد.

سعدی پس از سفرهای بسیار به شیراز بازگشت و تجارب خود را به نگارش در آورد این شاعر گرانمایه در سال 655 هجری زیباترین و لطیف‌ترین شعرهای خود یعنی بوستان را در ده باب سرود و در آن به مهم‌ترین مسایل اخلاقی و انسانی مانند عدل، احسان، عشق ، تواضع ، قناعت ، شكر و توبه پرداخت.

سعدی همچنین در سال 656 اثر دیگر خود یعنی گلستان را به رشته تحریر در آورد كه آمیزه‌ای از نظم و نثر و مجموعه حكایاتی است كه سعدی موضوع آن را تجربه كرده یا ساخته ذهن او است.

در كنار همه‌اوصافی كه برای سعدی به عنوان شاعر پر آوازه‌ی ایرانی، آورده اند بسیاری سعدی را به عنوان پیام آور انسانیت می‌شناسند.

یاد روز سعدی

سعدی سفیر انسانیت ، همبستگی و همزیستی است و برای گفت وگوی فرهنگ ها و تمدنها با اشعار زیبای خود زمینه‌سازی كرده است.

ازاین رو استاد سخن در اشعار خود به عالم معنویت ، عرفان و فلسفه ورود كرده است و به بیان دردها و مشكلات بشریت و ارائه راه حل پرداخته است.

تاثیر پذیری شاعران سرزمین‌های دیگر از شعر و ادبیات سعدی نیز موضوعی است كه در پژوهش‌های مختلف به آن پرداخته شده است.

افراد اندیشمند و ادیبان بسیاری پیش از سعدی شیرازی ظهور كردند اما تاثیر سعدی در عرصه اخلاق و ادبیات ایران و جهان اسلام بیش از همه بوده است.

شیخ اجل و دو كتاب گلستان و بوستان او در تار و پود اندیشه و فرهنگ ایرانیان رسوخ كرده است و با سپری شدن قرن‌ها از وفات وی همچنان به عنوان شخصیت تاثیرگذار بر شعر و ادبیات فارسی مطرح است.

یاد روز سعدی

از این رو سعدی نه تنها در شیراز و نه تنها در كشور خود بلكه در همه جهان نامی آشنا و شناخته شده است به طوری كه از میان بزرگان ادب، تنها شعر او است كه بر سردر مقر سازمان ملل در نیویورك نوشته شده است.

در هر حال از سعدی باید به عنوان جان مایه فرهنگ ایرانی و حرمت قلم یاد كرد ، بی‌شك سعدی از پیشگامان عرصه‌ای است كه اینك پس از گذشت قرن ها روندگان بیشماری یافته است ، این شاعر گرانمایه نه یك شاعر كه جان‌مایه یك فرهنگ ، نه یك مصلح كه روح یك ملت و نه یك نویسنده كه خود حرمت قلم است و متن تاریخ فرهنگ این سرزمین را با نشان‌های بایسته خویش آذین بسته است.

در طول قرن‌های گذشته در ایران و خارج از ایران كسانی كه زبان و ادب فارسی آموخته‌اند، همگی از بركت وجود سعدی و آثار گرانبهای وی چون گلستان بوده است و این ارزشها است كه پاسداشت نام و یاد سعدی را پیش از پیش ضروری ساخته است.

منبع: سایت تبیان


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

سرگذشت‌ ابهام‌آميز بابا افضل‌ موجب‌ شده‌ است‌ كه‌ دربارة او افسانه‌ها ساخته‌ و پرداخته‌ شود: خويشى‌ خواجه‌ نصيرالدين‌ طوسى‌ با وي‌ و دور ماندن‌ كاشان‌ از گزند مغولان‌ با ميانجيگري‌ خواجة طوسى‌ به‌ احترام‌ بابا افضل‌الدين‌، شيفتگى‌ پادشاه‌ زنگبار نسبت‌ به‌ بابا كه‌ در خدمت‌ او به‌ لباس‌ درويشى‌ درآمد و پس‌ از مرگ‌ وي‌ معتكف‌ آرامگاهش‌ گرديد، ديدار شيخ‌ سعدي‌ با بابا افضل‌، مقام‌ والاي‌ او نزد سلطان‌ محمود غزنوي‌، و تعلق‌ خاطر بابا به‌ پسري‌ خياط پيشه‌، و در نتيجه‌ عزلت‌گزينى‌ وي‌ در پايان‌ عمر، از آن‌ جمله‌اند كه‌ هيچ‌يك‌ پذيرفتنى‌ نيست‌، در عين‌ آنكه‌ از شخصيت‌ تأثيرگذار او حكايت‌ دارد.

سهم‌ بابا افضل‌ در خدمت‌ به‌ فرهنگ‌ ايرانى‌ بيش‌ از همه‌ در حوزة ادبيات‌ است‌. وي‌ يكى‌ از بزرگ‌ترين‌ شاعران‌ در ميان‌ حكماي‌ مسلمان‌ به‌ شمار مى‌رود ومى‌توان‌ او را يكى‌ از دو يا 3 تن‌ از برجسته‌ترين‌ رباعى‌سرايان‌ دانست‌. برخى‌ رباعيات‌ او را به‌ ابوسعيد ابوالخير، عمر خيام‌، اوحدالدين‌ كرمانى‌، مولوي‌، خواجه‌ عبدالله‌ انصاري‌، عطار و ديگران‌ نسبت‌ داده‌اند. او در رباعياتش‌ چند جا تخلص‌ خويش‌ را «افضل‌» آورده‌ است‌

از ويژگيهاي‌ برجستة كار بابا افضل‌ اينكه‌ آثارش‌ را يا از آغاز به‌ فارسى‌ روان‌ نوشته‌، يا آثار اندكى‌ را كه‌ نخست‌ به‌ عربى‌ پرداخته‌ بوده‌، بعدها به‌ فارسى‌ برگردانده‌ است‌. وي‌ برخى‌ از آثار عربى‌ حكيمان‌ پيشين‌ را نيز به‌ فارسى‌ درآورده‌ است‌

در تفكر فلسفى‌ بابا افضل‌، شناخت‌ نفس‌ و به‌ تعبير او «خود» انسانى‌ از اهميت‌ يگانه‌اي‌ برخوردار است‌. خود در ديدگاه‌ او آيينه‌اي‌ است‌ كه‌ سراسر عالم‌ حقيقت‌ را بر كسى‌ كه‌ به‌ شناخت‌ خود دست‌ يابد، آشكار مى‌سازد ( مصنفات‌، 149، 321، 724). جايگاه‌ محوري‌ خودشناسى‌ نزد او به‌ گونه‌اي‌ است‌ كه‌ بر اغلب‌ مباحث‌ فلسفى‌ در آثار او تأثير نهاده‌ است‌، و از همين‌رو، در نوشته‌هاي‌ او كمتر سخنى‌ در ابواب‌ متداول‌ خداشناسى‌ و وجود شناسى‌ آمده‌ است‌ كه‌ به‌ نوعى‌ به‌ خود شناسى‌ ارتباط نداشته‌ باشد.

دو نمونه رباعی:

خواهی  که   شود  دل  تو  چون  آینه

ده   چیز   برون   کن  ز  درون    سینه

کبر  و  حسد  و  ظلم  و حرام و غیبت

بخل  و  طمع  و  حرص  و   ریا و  کینه

              ****

تا  چند  کنی  ای  دل بی شرم  گناه

یک لحظه نمی کنی به این چرخ نگاه

با  موی  سیاه  آمدی  ، نامه   سفید

با  موی  سفید  می روی، نامه سیاه

منبع: دایره المعارف بزرگ اسلامی


ادامه مطلب
[ یکشنبه 27 فروردین1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

خاقانی

خاقانی در قرن ششم می زیسته ، پدرش مردی مسلمان و مادرش  زنی مسیحی بوده ،  و سپس مسلمان شده وعموی خاقانی نیز  در جایگاه علمی  در عصر خویش بوده ،ویکی از انگیزه ها و دلایل پیشرفت خاقانی در علم ،دانش و هنر مدیون دعای خیر مادرش و  رهنمود های خانواده اش  بخصوص عموی خویش است .

ابیات زیر در خصوص مسیحی بودن مادر خاقانی است ، که به دین مبین اسلام تشرف یافته،

نسطوری و موبدی نژادش/ اسلامی و ایزدی نهادش

کدبانو بوده چون زلیخا /برده شده باز یوسف نهادش

خاقانی با دیده تکریم  و احترام ، تواضع وادب  همواره بر مادر خویش می نگریسته ، وهمیشه اورا با بهترین القاب یاد نموده،  ودعای خیر مادرش نیز  همیشه بدرقه راه او  بوده،  و الحق به واسطه این دعای خیر مادرش ،گرچه خاقانی سختی ها و رنج های  فراوانی در طول زندگی  دیده، وتحمل نموده ،اما نام  و آوازه خاقانی از گزند فراموشی زمانه محفوظ  مانده  ، او خود در دیوان اشعار می گوید:

مادرم کرد وقت نزع دعا/ که ترا بانگ  ونام سرمد باد

عمر تو عمر نوح باد ولی / دولتت دولت محمد باد

او  در جوانی مدتی نزد ابوالعلاء از شاعران گنجه  فنون شعر وشاعری و مهارت های آنرا می آموزد ،و سرانجام به دربار شروانشاه  راه  می یابد،  و این پادشاه او را لقب خاقانی می دهد ، و خاقانی قریب به چهل سال نزد او و پسرش از ملزمان دربار بوده،  نام اصلی او افصل الدین بدیل بن علی شروانی است. 

اختصاصات شعری خاقانی

شیوه سرایش این شاعر قرن ششم به نوعی است که بسیاری از شاعران بزرگ حتی  سعدی  در قرن هفتم و حافظ در قرن هشتم از او الهام گرفتند، در خصوص اشعار خاقانی بایست گفت :درک برخی مفاهیم و مضامین ابیات این شاعر بزرگ تا حدی برای  فهم عامه مردم عصر خویش  ونسل های بعدی دشوار بوده، به جهت اینکه خاقانی  زبان تخصصی  در علوم مختلف را در حوزه  ادبیات بکار برده،واین شیوه سرایش  شعر، کمتر مرسوم  نزد شاعران بوده واو نوعی سنت شکنی در حوزه شعر پارسی نموده ، وسعی نموده دامنه شعر را گسترده نماید ،اما این گستردگی  علوم و پراکندگی کلمات می تواند  به شیوایی وانسجام  شعر  لطمه وارد سازد، لذا او علیرغم مهارتهای کلامی وسیطره  بسیار قوی که در علوم زمانه دارد، به سختی می تواند با مخاطبین  عامه خود ارتباط برقرار کند ،به نظر می رسد، علاوه بر دشواری لغات  و پیجیدگی معنا ، گاهی موسیقی کلمات نیز، یعنی آن  آهنگی ، که در هر واژه نهفته است ، بخوبی شنیده نمی شود، و حتی مخاطب عامه او  در خواندن شعرش  در فراز وفرود ها دچار تردید می شود، و شعر او را گاهی خشک وسخت می پندارد، و آن حلاوت  در شعرش کمتر مشاهده می شود،  و این امر  باعث شده شیوایی شعرش عامه پسند نباشد ، معمولا شاعران علاوه بر ظاهر و باطن شعر به موسیقی ابیات واشعار توجه می کنند،و این موسیقی واژگان است، که  بر طراوت وتازگی ونشاط شعر و فراز و فرود های  کلمات می افزاید .

 به نظر می رسد ،هدف نهایی خاقانی از سرایش شعر نوعی تعلیم و تربیت  و آموزش فرهنگی در  اصول واساس و ارکان واجزای  وبکار گیری علوم  مختلف در جوهر شعر برای اهل فن است ،که صرفا  کاربرد آن برای  شاعران در نظر گرفته شده ، چون خاقانی عملا در  شعرش نوعی یادگیری علوم   وآموزش شعر  و دوره  های  باز آموزی  برای اهل فن گذاشته و این ارائه هنر  عامه  پسند  نیست، لذا  نمی بایست  انتظار  داشت ، که کارش  با توفیق و استقبال همگان مواجه گردد .

منبع: سایت تبیان



ادامه مطلب
[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 23 ] [ شفق ]
گل‌رخسار را به جرأت می‌توان پرآوازه ترین زن شاعر تاجیکستان لقب داد. این بلندآوازگی، هم به خاطر اشعار دل نشین اوست و هم به خاطر شخصیت چندوجهی وی که شاعر، رمان نویس و سیاست مدار به نامی‌ست.
بانو گل‌رخسار صفی آوا شاعره مردمی‌تاجیک، در 17 دسامبر سال 1947 میلادی در روستای یخچ ناحیه دربند زاده شد و در سال 1968 میلادی، تحصیلات خود را در دانشکده تاریخ و ادبیات تاجیکستان به پایان رساند. نخستین اشعار گل‌رخسار در سال 1962 میلادی در نشریات ادبی به چاپ رسید تا او را به عنوان شاعری شایسته اهمیت به جامعه ادبی تاجیکستان معرفی کند. او بعدها فعالیت در حوزه مطبوعات را در کسوت مدیر بخش مطبوعات کمیته مرکزی کومسمول تاجیکستان و سردبیر روزنامه پیانر تاجیکستان ادامه داد و به دبیری کانون نویسندگان تاجیکستان ارتقاء یافت. «در پناه سایه»، «زن‌های سبز بهار» و «سکرات موت» برگی دیگر بر چهره ادبی گل‌رخسار گشود و او را به مثابل رمان نویسی موفق به داستان نویسان و داستان خوانان معاصر تاجیک شناساند.

نمونه اشعار
پسِ دیوارِ تو جایِ قدمی‌گریان است
در گُلِ خنده من، برگِ غمی‌گریان است
زندگی پیر شد و عشق، جوان است هنوز
به جوان پیریِ من، بیش و کمی‌گریان است
به که گویم که قلم را اَلَمَت داده به من؟
از که پُرسم که چرا هر قلمی‌گریان است؟
قیمتِ لحظه از آن در نظرم افزون شد
که پسِ هر نفسِ بی تو دَمی‌گریان است
تا دَمی‌وارثِ بیچاره جمشید منم
در لبِ ملّتِ من جام جمی‌گریان است

          ***

خوش نامم و بدنامم؛ جانانه تنهایی
بشکستم و نشکستم پیمانه تنهایی
مستورم و مشهورم، چون شاعرِ تنهایی
مانَد به جهان از من افسانه تنهایی
چون بادِ بیابان‌ها وحشت زده بگریزم
از انجمنِ تن‌ها تا خانه تنهایی
گلبُن که خزان دارد، اندوهِ نهان دارد
دل در کفِ جان دارد جانانه تنهایی
هجران پَر و پا دارد دستورِ قضا دارد
ما را بکشد آخر دیوانه تنهایی
بیگانه تنهایی، یک دانه تنهایی
بر جمع جهان خندد از شانه تنهایی

                ***
زندگی با چشم گریان رفت، حیف
روی دریا اشکِ توفان رفت، حیف
خواب بودم بر سرِ زانوی وقت
عمر، چون خوابِ پریشان رفت، حیف
گلشنِ با خونِ دل پرورده ام
جلوه گاهِ برف و باران رفت، حیف
عطرِ گُل در سطرِ باران ماند، ماند
فصلِ گُل در وصل و هجران رفت، حیف
رازِ گُل در نازِ گُل ناگفته ماند
سازِ دل با آهِ سوزان رفت، حیف
عشقِ شاعرزاد و شاعرپَروَرَم
در وفاتِ خود غزل خوان رفت، حیف
[ جمعه 11 فروردین1391 ] [ 0 ] [ شفق ]

زندگينامه حمید مصدق

حمید مصدق در سال 1318 در شهرضا از شهرهای پیرامون اصفهان به دنیا آمد تحصیلات دبستانی و دبیرستانی را در شهرضا و اصفهان به پایان برد در سال 1338 به تهران آمد و رشته بازرگانی موسسه علوم اداری و بازرگانی را پایان رسانید از دانشکده حقوق تهران لیسانس خود را گرفت تا سال 1348 در موسسه تحقیقات اقتصادی به عنوان محقق کار می کرد .
از سال 1350 به عضویت هیات علمی دانشگاه درآمد و از سال 1357 به کار وکالت روی آورد در سال 1354 سفری به انگلستان داشت .

به خلوت بی ماهتاب من بگذر

به شام تار من ای آفتاب من بگذر

کنون که دیده ام از دیدن تو محرم است

فرشته وار شبی رابه خواب من بگذر

نگاه مست تو را آرزوکنان گفتم

بیا به پرتو جام شراب من بگذر

اگر که شعر شدی بر لبان من بنشین

اگر که نغمه شدی از رباب من بگذر

فروغ روی تو سازد دل مرا روشن

بیا و در شب بی ماهتاب من بگذر

کرم کن و د رکلبه ام قدم بگذار

مرا ببین و به حال خراب من بگذر

نخوانده شعر مرا از کتاب من بگذر

[ پنجشنبه 10 فروردین1391 ] [ 15 ] [ شفق ]

لطفعلی‌ بیگ‌ بن‌ آقاخان‌ بیگدلی‌ متخلص‌ به‌ آذر، نویسنده‌ و شاعر معروف‌ عهد ‌افشاریه و زندیه‌ در سال‌ 1134 هجری‌ قمری‌ در اصفهان بدنیا آمد. پدر وی‌ آقا خان‌ ازبزرگان‌ طایفه‌ شاملو بود و مقارن‌ فتنه‌ افغان‌ والدینش‌ او را به‌ اجبار به‌ قم‌ بردند. لطفعلی‌ پس‌ از چهارده‌ سال‌ اقامت‌ در این‌ شهر، در بدو جلوس‌ نادر شاه به‌ دلیل‌ اینكه‌ پدرش‌ به‌ حكومت‌ لار و بنادر خلیج‌ فارس‌ انتخاب‌ شده‌ بود به‌ شیراز سفر كرد. لطفعلی‌ پس‌ از فوت‌ پدر به‌ زیارت‌ حج‌ رفت‌ و پس‌ از بازگشت‌ در اصفهان‌ اقامت‌ گزید. وی‌ مدتی‌ در خدمت‌ عادل‌ شاه‌ افشار سمت‌ مستوفی‌ و نویسنده‌ داشت‌ و پس‌ ازروی‌ كار آمدن‌ سلسله‌ زندیه در گوشه‌ عزلت‌ به‌ نویسندگی‌ و شاعری‌ پرداخت‌. این‌ شاعر توانا سرودن‌ شعر را در بیست‌ سالگی‌ آغاز كرد و نخست‌ تخلص‌ والد وسپس‌ نكهت‌ و عاقبت‌ آذر را برگزید و در كنار شعرایی‌ نظیر هاتف‌ اصفهانی ، میر مشتاق‌،رفیق‌ اصفهانی‌ و صباحی‌ كاشانی‌ در شمار شعرای‌ طراز اول‌ زندیه‌ قرار گرفت‌.

نمونه اشعار:

به  شیخ  شهر، فقیری ز جوع  برد   پناه             بدین امیدکه از جود، خواهدش نان داد

هزار مسئله پرسیدش از مسائل و گفت:         اگر   جواب   ندادی   نبایدت   نان   داد!

نداشت حال جدال  آن فقیر و شیخ غیور           ببرد   آبش  و  نانش   نداد   تا جان  داد

عجب‌که با همه دانایی این نمی‌دانست         که حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد

من و   ملازمت     آستان    پیر      مغان           که جام می به  کف  کافر  و مسلمان داد


ادامه مطلب
[ سه شنبه 8 فروردین1391 ] [ 15 ] [ شفق ]


علامه محمد اقبال لاهوری، فيلسوف و متفکر نام‌دار و نوانديش جهان اسلام، در سال ١٨٧٣١ ميلادی در شهر سيالکوت از ايالت پنجاب هند به دنيا آمد. پس از تحصيلات مقدماتی در رشته‌ی فلسفه در دانشگاه لاهور ثبت‌نام کرد و از محضر سر تامس آرنولد بهره برد. دوره‌ی فوق‌ليسانس اين رشته را با احراز رتبه‌ی اول در دانشگاه پنجاب به پايان رساند و به استادی برگزيده شد. در همين حال، به فراگيری زبان فارسی و عربی روی آورد.

در سال ١٩٠١ نخستين کتاب خود را در زمينه‌ی اقتصاد به زبان اردو تاليف کرد. سپس به توصيه‌ی سر تامس آرنولد برای ادامه‌ی تحصيلات عازم اروپا شد و سه سال در آن‌جا به مطالعه و تحصيل پرداخت. در دانشگاه کمبريج در رشته‌ی فلسفه پذيرفته شد و در آن‌جا با مک تيگارت، از هگل‌گرايان سرشناس، ادوارد براون و رينولد نيکلسون، از مستشرقان بنام، آشنا شد. پس از اخذ درجه‌ی فلسفه‌ی اخلاق از کمبريج وارد دانشگاه مونيخ در آلمان شد و رساله‌ی دکترای خود را با عنوان «سير فلسفه در ايران» تدوين نمود. اقبال از ميان متفکران غرب به آثار لاک، کانت، هگل، گوته، تولستوی، و از شرقيان به اشعار مولوی دل‌بستگی خاصی داشت.

اقبال شيفته‌ی زبان و ادبيات فارسی بود و زبان فارسی را برای بيان آراء و افکار خود برگزيد. اقبال به تدريج از يک شاعر وطنی به شاعری اسلامی-جهانی تحول يافت، تا جايی که به اعتقاد بسياری از متفکران وی يکی از نخستين مناديان وحدت اسلامی به شمار می‌رود. اقبال در سال‌های نخست بازگشت به هند، «اسرار خودی و رموز بی‌خودی»٢ را منتشر کرد. اين منظومه‌ها به دست رينولد نيکلسون، استاد فلسفه‌ی وی رسيد. نيکلسون که از قبل استعداد وی را می‌شناخت به ترجمه‌ی اين منظومه به زبان انگليسی اقدام نمود. بدين ترتيب اقبال پيش از آن‌که در هندوستان شناخته شود، در انگلستان به شهرت و اعتبار رسيد.

اقبال در ١٩٢٦ به عضويت مجلس قانون‌گذاری پنجاب انتخاب شد. منازعات و کشمکش‌های متعدد ميان مسلمانان و هندوها و عشق به آزادی وی را به شرکت در فعاليت‌های سياسی علاقه‌مند کرد تا اين‌که در ١٩٣٠، در جلسه‌ی ساليانه‌ی حزب مسلم ليگ در احمدآباد، پيشنهاد تشکيل دولت پاکستان را مطرح نمود. با اين‌که اقبال چندان زنده نماند٣ که استقلال کشور پاکستان را در سال ١٩٤٧ ببيند، اما به‌عنوان پدر معنوی پاکستان از احترام فراوانی برخوردار است و هر سال در روز تولد او که به «يوم اقبال» معروف است، جشن‌ها و آيين‌هايی ويژه برگزار می‌شود.

عشق و علاقه‌ی وافر اقبال به سرزمين، تمدن و فرهنگ ايران در تمامی آثار و سروده‌های وی هويداست، عشقی نشأت‌گرفته از مايه‌های ايمان دينی؛ تا بدان‌جا که تهران را ام‌القرای دوم جهان اسلام می‌دانست.

دوبيتی‌ها

سحر در شاخسار بوستانی
چه خوش می‌گفت مرغ نغمه‌خوانی
برآور هرچه اندر سينه داری
سرودی، نغمه‌ای، آهی، فغانی

سحر می‌گفت بلبل باغبان را
در اين گِل جز نهال غم نگيرد
به پيری می‌رسد خار بيابان
ولی گُل چون جوان گردد بميرد

چه می‌پرسی ميان سينه دل چيست؟
خرد چون سوز پيدا کرد دل شد
دل از ذوق تپش دل بود ليکن
چو يک دم از تپش افتاد گِل شد

کنشت و مسجد و بت‌خانه و دير
جز اين مشت گلی پيدا نکردی!
ز بند غير نتوان جز به دل رَست
تو ای غافل! دلی پيدا نکردی

هم‌دم و بيگانه

ای چو جان اندر وجود عالمی
جان ما باشی و از ما می‌رمی

نغمه از عود تو در ساز حيات
موت در راه تو محسود حيات

باز، تسکين دل ناشاد شو
باز اندر سينه‌ها آباد شو

باز از ما خواه ننگ و نام را
پخته‌تر کن عاشقان خام را

از تهی‌دستان رخ زيبا مپوش
عشق سلمان و بلال ارزان فروش

کوه آتش‌خيز کن اين کاه را
ز آتش ما سوز غيرالله را

رشته‌ی وحدت چو قوم از دست داد
صد گره بر روی کار ما فتاد

ما پريشان در جهان چون اختريم
همدم و بيگانه از يک‌ديگريم

باز اين اوراق را شيرازه کن
باز آيين محبت تازه کن

باز ما را بر همان خدمت گمار
کار خود با عاشقان خود سپار

رهروان را منزل تسليم بخش
قوت ايمان ابراهيم بخش


مريم و زهرا (س)

مريم از يک نسبت عيسی عزيز
از سه نسبت حضرت زهرا عزيز

نور چشم رحمة‌للعالمين
آن امام اولين و آخرين

آن که جان در پيکر گيتی دميد
روزگار تازه آيين آفريد

بانوی آن تاج‌دار هل اتی
مرتضی، مشکل‌گشا، شير خدا

پادشاه و کلبه‌ای ايوان او
يک حسام٤ و يک زره سامان او

مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان-سالار عشق

آن يکی شمع شبستان حرم
حافظ جمعيت خيرالامم

تا نشيند آتش پيکار و کين
پشت پا زد بر سر تاج و نگين

وان دگر مولای ابرار جهان
قوت بازوی احرار جهان

در نوای زندگی، سوز از حسين
اهل حق، حرّيت‌آموز از حسين

مزرع تسليم را حاصل بتول
مادران را اسوه‌ی کامل بتول

بهر محتاجی دلش آن‌گونه سوخت
با يهودی چادر خود را فروخت

...آن ادب پرورده‌ی صبر و رضا
آسياگردان و لب قرآن‌سرا

اشک او برچيد جبريل از زمين
هم‌چو شبنم ريخت بر عرش برين ..
[ سه شنبه 8 فروردین1391 ] [ 8 ] [ شفق ]

شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. ولادت او در سال 357 هجری در شهرکی به نام میهنه یا مهنه از توابع خراسان اتفاق افتاده‌است که ویرانه های این شهر در ترکمنستان امروزی قرار دارد. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تا این که به وادی عرفان روی ‌آورد. شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه تصوف به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و به اشاره شیخ و پیر خود به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.

هرمان اته، خاورشناس نامی آلمانی درباره شیخ ابوسعید ابوالخیر می نویسد: «وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی، که زاییده طبع ایرانی است، دانست. ابتکار او در این نوع شعر از دو لحاظ است: یکی آن که وی اولین شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه باقی ماند. یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار تصورات رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده است. اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند.»

ابوسعید عاقبت در همانجا که چشم به دنیای ظاهر گشوده بود، در شب آدینه چهارم شعبان سال 440 هجری، وقت نماز خفتن جهان را بدرود گفت و روح بزرگ خود را که همه در کار تربیت مردمان می‌داشت تسلیم خدای بزرگ کرد. نوه‌ی شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد منور، در سال 599 کتابی به نام اسرار التوحید درباره ‌ی زندگی و احوالات شیخ نوشته است.

داستان ملاقات او با ابن سینا که در کتاب اسرار‌التوحید آمده بسیار معروف است:

«خواجه بوعلی [سینا] با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با یکدیگر بودند و به خلوت سخن می گفتند که کس ندانست و نیز به نزدیک ایشان در نیامد مگر کسی که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی برفت، شاگردان از خواجه بوعلی پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم او می‌بیند، و متصوفه و مریدان شیخ چون به نزدیک شیخ درآمدند، از شیخ سؤال کردند که ای شیخ، بوعلی را چون یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌ بینیم او می‌داند.»

چهار رباعی

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر برسر من زبان شود هر مویی
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

از واقعه‌ای ترا خبر خواهم کرد
و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

گفتم: چشمم، گفت: به راهش می‌دار
گفتم: جگرم، گفت: پر آهش می‌دار
گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل
گفتم: غم تو، گفت: نگاهش می‌دار

دیشب که دلم ز تاب هجران می‌سوخت
اشکم همه در دیده‌ی گریان می‌سوخت
می‌سوختم آن چنان که غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان می‌سوخت
[ یکشنبه 6 فروردین1391 ] [ 8 ] [ شفق ]
پابلو نرودا

شاعر شیلیایی، متولد 1904 با نام اصلی نفتالی ریکاردو ریس باسوالتو در پارالشیلی. در تموکو دوران جوانی و نوجوانی را گذراند. از 1920 به بعد نام پابلو نرودا را به احترام یان نرودا شاعر چک (1834 ـ 1891) برای خود برگزید. در 1921 اولین کتابش به نام «گرگ و میش سپیده‌دم» و یک‌سال بعد «بیست شعر عاشقانه» و «یک ترانه نومید» را منتشر کرد که برایش شهرت به ارمغان آورد. در 1945 به سنای شیلی راه یافت در حالی‌که پیش از آن به نهضتهای مردمی اسپانیا و فرانسه پیوسته بود. در 1947 به علت سخنرانی اعتراض‌آمیز نسبت به رئیس‌جمهور وقت شیلی ـ بیده لا ـ شیلی را مخفیانه ترک كرد و به اروپا رفت. در 1952 به کشورش بازگشت و در 1971 جایزه نوبل ادبیات را به خود اختصاص داد. از آثار برجسته او می‌شود به: تلاش انسان بی‌پایان؛ اقامت در خاک، اسپانیا در قلب من، خشمها و محنتها، آواز همگانی، شعرهای ناخدا، چکامه‌های بنیادین، انگورها و باد، صد شعر عاشقانه، یادداشتهای ایسلانگرا، کتاب سؤالها، بودها و یادبودها و دهها اثر دیگر اشاره کرد. «بودها و یادبودها» مجموعه خاطرات ادبی و سیاسی شاعر است که اتفاقاً به فارسی نیز ترجمه شده است. نرودا در سال 1973 چند روز پس از کودتای پینوشه به علت سرطان خون در ایسلانگرا فوت کرد.

شاید همین اندک برای معرفی نرودا کافی باشد. بیوگرافی کامل‌تر از این را می‌توان در دیباچه هر کدام از کتابهایش و کامل‌ترین آنها را در کتاب بودها و یادبودها به قلم خودش خواند.

منبع: سایت تبیان


ادامه مطلب
[ شنبه 5 فروردین1391 ] [ 0 ] [ شفق ]
شعر کهن: عطار نيشابوری

تنديس عطار نيشابوری
نام او را «محمد» و لقبش را «فريدالدين» نوشته‌اند. در اشعارش بيشتر به «عطار» تخلص نموده و گاهی هم «فريد» را برای خود برگزيده است. عطار بيش از هفتاد سال و کمتر از هشتاد سال عمر کرده است و ظاهراً در سال ٦١٨ به دست مغولان به شهادت رسيد.

شيخ عطار داروخانه‌ای داشته که در آن به کار طبابت می‌پرداخته است. به روايت جامی، سبب گرايش عطار به تصوف آن بود که: «روزی در دکان عطاری مشغول معامله بود. درويشی آن‌جا رسيد و چندبار شیءٌ لله گفت (يعنی چيزی برای خدا بده). وی به درويش نپرداخت، درويش گفت: ای خواجه تو چگونه خواهی مرد؟ عطار گفت: چنان‌که تو خواهی مرد. درويش گفت: تو هم‌چون من می‌توانی مرد؟ عطار گفت: بلی. درويش کاسه‌ی چوبين داشت، زير سر نهاد و گفت: الله و جان بداد. عطار را حال متغير شد و دکان بر هم زد و به اين طريق درآمد.»

آثار مسلم عطار را می‌توان از اين قرار دانست:

١- مصيبت نامه
٢- الهی نامه
٣- اسرار نامه
٤- مختار نامه
٥- منطق الطير
٦- خسرو نامه
٧- جواهر نامه
٨- شرح القلب
٩- ديوان قصايد و غزليات.

و چون کتاب منثور تذکرة الاوليا را هم بر اين مجموعه بيفزاييم، تعداد آثار مسلّم او به ده کتاب بالغ می‌گردد که بی‌گمان شاهکار او کتاب منطق ‌الطير است. سبک اشعار او عراقی و دارای مفاهيم بلند عرفانی است.

آرامگاه عطار در نيشابور

غزل زيبايی از او را می‌خوانيم:

درد بر من ريز

آتش عشق تو در جان خوش‌تر است
جان ز عشقت آتش‌افشان خوش‌تر است

هر که خورد از جام عشقت قطره‌ای
تا قيامت مست و حيران خوش‌تر است

تا تو پيدا آمدی پنهان شدم
زان‌که با معشوق پنهان خوش‌تر است

درد عشق تو که جان می‌سوزدم
گر همه زهر است از جان خوش‌تر است

درد بر من ريز و درمانم مکن
زان‌که درد تو ز درمان خوش‌تر است

می‌نسازی تا نمی‌سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوش‌تر است

چون وصالت هيچ‌کس را روی نيست
روی در ديوار هجران خوش‌تر است

خشک‌سال وصل تو بينم مدام
لاجرم در ديده طوفان خوش‌تر است

هم‌چو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گريان خوش‌تر است

[ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 8 ] [ شفق ]

 
رخشندهٔ اعتصامی معروف به پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشیدی در شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش یوسف اعتصامی آشتیانی (اعتصام الملک) از رجال نامی و نویسندگان و مترجمان مشهور اواخر دورهٔ قاجار بود. در کودکی با خانواده به تهران آمد. پایان‌نامهٔ تحصیلی خود را از مدرسهٔ آمریکایی تهران گرفت و در همانجا شروع به تدریس کرد. پیوند زناشویی وی با پسر عمویش بیش از دو و نیم ماه دوام نداشت. وی پس از جدایی از همسر، مدتی کتابدار کتابخانهٔ دانشسرای عالی بود. دیوان اشعار وی بالغ بر ۲۵۰۰ بیت است. وی در فروردین ۱۳۲۰ شمسی به علت ابتلا به حصبه درگذشت و در قم به خاک سپرده شد.

حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان

عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان

وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه

جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان

هیچگه نیست ره و رسم خردمندی

گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان

دهر گرگیست گرسنه، رخ از او برگیر

چرخ دیویست سیه دل، دل ازو بستان

پا بر این رهگذر سخت گرانتر نه

اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران

موج و طوفان و نهنگست درین دریا

باید اندیشه کند زین همه کشتیبان

هیچ آگاه نیاسود درین ظلمت

هیچ دیوانه نشد بستهٔ این زندان

ای بسا خرمن امید که در یکدم

کرد خاکسترش این صاعقهٔ سوزان

تکیه بر اختر فیروز مکن چندین

ایمن از فتنهٔ ایام مشو چندان

بی تو بس خواهد بودن دی و فروردین

بی تو بس خواهد گشتن فلک گردان

چو شود جان، به چه دردیت رسد پیکر

چو رود سر به چه کاریت خورد سامان

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ شنبه 20 اسفند1390 ] [ 23 ] [ شفق ]

در خانواده ای روحانی (مسلمان – شیعه) برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهر خواهرهایم در مسند روحانیت مردند. و حالا برادرزاده ای و یک شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است. که الباقی خانواده همه مذهبی اند. با تک و توک استثنایی. برگردان این محیط مذهبی را در«دید و بازدید» می شود دید و در «سه تار» وگـُله به گـُله در پرت و پلاهای دیگر.

نزول اجلالم به باغ وحش این عالم در سال 1302 بی اغراق سر هفت تا دختر آمده ام. که البته هیچکدامشان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نمانده اند. دو تا شان در همان کودکی سر هفت خوان آبله مرغان و اسهال مردند و یکی دیگر در سی و پنج سالگی به سرطان رفت. کودکیم در نوعی رفاه اشرافی روحانیت گذشت. تا وقتی که وزارت عدلیه ی «داور» دست گذشت روی محضرها و پدرم زیر بار انگ و تمبر و نظارت دولت نرفت و در دکانش را بست و قناعت کرد به اینکه فقط آقای محل باشد. دبستان را که تمام کردم دیگر نگذاشت درس بخوانم که: «برو بازار کارکن» تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم. روزها کار؛ ساعت سازی، بعد سیم کشی برق، بعد چرم فروشی و از این قبیل و شب ها درس. و با درآمد یک سال کار مرتب، الباقی دبیرستان را تمام کردم. بعد هم گاه گداری سیم کشی های متفرقه. بَـردست «جواد»؛ یکی دیگر از شوهر خواهرهایم که اینکاره بود. همین جوری ها دبیرستان تمام شد. و توشیح «دیپلمه» آمد زیر برگه ی وجودم - در سال 1322 - یعنی که زمان جنگ. به این ترتیب است که جوانکی با انگشتری عقیق به دست و سر تراشیده و نزدیک به یک متر و هشتاد، از آن محیط مذهبی تحویل داده می شود به بلبشوی زمان جنگ دوم بین الملل. که برای ما کشتار را نداشت و خرابی و بمباران را. اما قحطی را داشت و تیفوس را و هرج و مرج را و حضور آزار دهنده ی قوای اشغال کننده را.

جنگ که تمام شد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) را تمام کرده بودم. 1325. و معلم شدم. 1326. در حالی که از خانواده بریده بودم و با یک کروات و یکدست لباس نیمدار آمریکایی که خدا عالم است از تن کدام سرباز ِ به جبهه رونده ای کنده بودند تا من بتوانم پای شمس العماره به 80 تومان بخرمش. سه سال بود که عضو حزب توده بودم. سال های آخر دبیرستان با حرف و سخن های احمد کسروی آشنا شدم و مجله «پیمان» و بعد «مرد امروز» و «تفریحات شب» و بعد مجله «دنیا» و مطبوعات حزب توده... و با این مایه دست فکری چیزی درست کرده بودیم به اسم «انجمن اصلاح». کوچه ی انتظام، امیریه. و شب ها در کلاس هایش مجانی فنارسه (فرانسه) درس می دادیم و عربی و آداب سخنرانی و روزنامه دیواری داشتیم و به قصد وارسی کار احزابی که همچو قارچ روییده، بودند هر کدام مأمور یکی شان بودیم و سرکشی می کردیم به حوزه ها و میتینگ هاشان (MEETING)... و من مأمور حزب توده بودم و جمعه ها بالای پس قلعه و کلک چال مُناظره و مجادله داشتیم که کدامشان خادمند وکدام خائن و چه باید کرد و از این قبیل... تا عاقبت تصمیم گرفتیم که دسته جمعی به حزب توده بپیوندیم. جز یکی دو تا که نیامدند. و این اوایل سال 1323. دیگر اعضای آن انجمن «امیر حسین جهانبگلو» بود و «رضا زنجانی» و «هوشیدر» و «عباسی» و «دارابزند» و «علینقی منزوی» و یکی دو تای دیگر که یادم نیست. پیش از پیوستن به حزب، جزوه ای ترجمه کرده بودم از عربی به اسم «عزاداری های نامشروع» که سال 22 چاپ شد و یکی دو قِران فروختیم و دو روزه تمام شد و خوش و خوشحال بودیم که انجمن یک کار انتفاعی هم کرده. نگو که بازاری های مذهبی همه اش را چکی خریده اند و سوزانده. این را بعدها فهمیدیم. پیش از آن هم پرت و پلاهای دیگری نوشته بودم در حوزه ی تجدید نظرهای مذهبی که چاپ نشده ماند و رها شد.

ادامه مطلب بروید

با تشکر از گروه ادبیات الیگودرز


ادامه مطلب
[ جمعه 12 اسفند1390 ] [ 18 ] [ شفق ]

کمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرتهای دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. مزار وی در محلهٔ سر برج یزد در برابر مزار شاهزاده فاضل، برادر امام هشتم قرار دارد. آثار باقیماندهٔ وی عبارتند از دیوان اشعار، مثنوی خلد برین، مثنوی ناظر و منظور و مثنوی فرهاد و شیرین که این آخری به علت فوت وی ناتمام ماند و قرنها پس از او وصال شیرازی آن را به اتمام رساند.

         شرح پریشانی

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید           داستان غم پنهانی من گوش کنید

قصه بی سر و سامانی من گوش کنید          گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی            سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی

روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم             ساکن کوی بت عربده‌جویی بودیم

عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم              بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود     یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشت            سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت

اینهمه مشتری و گرمی بازار نداشت              یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آن کس که خریدار شدش من بودم          باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او          داد رسوایی من شهرت زیبایی او

بسکه دادم همه جا شرح دلارایی او             شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد         کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره اینست و ندارم به از این رای دگر          که دهم جای دگر دل به دل‌آرای دگر

چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر           بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود  من بر این هستم و البته چنین خواهدبود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی‌ست      حرمت مدعی و حرمت من هردو یکی‌ست

قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکی‌ست       نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکی‌ست

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود             زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به            چند روزی پی دلدار دگر باشم به

عندلیب گل رخسار دگر باشم به               مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش       سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 20 ] [ شفق ]
اابوسعید ابوالخیر

ابوسعید فضل‌الله بن ابوالخیر احمد بن محمد بن ابراهیم (۳۵۷-۴۴۰ق) عارف و شاعر نامدار ایرانی قرن چهارم و پنجم است. شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. ابوسعيد در اول محرم 357 در روستاي میهنه از توابع ابیورد ديده به جهان گشود و در شب جمعه چهارم شعبان ۴۴۰ در زادگاهش ديده از جهان فرو بست. او سالها در مرو و سرخس فقه و حدیث آموخت تادر یک حادثه مهم در زندگی اش درس را رها کرده و به جمع صوفیان شیعی پیوست و به وادی عرفان روی آورد. شیخ ابوسعید پس از اخذ طریقه تصوف در نزد شیخ ابوالفضل سرخسی و ابوالعباس آملی به دیار اصلی خود (میهنه) بازگشت و هفت سال به ریاضت پرداخت و در سن 40 سالگی به نیشابور رفت. در این سفرها بزرگان علمی و شرعی نیشابور با او به مخالفت برخاستند، اما چندی نگذشت که مخالفت به موافقت بدل شد و مخالفان وی تسلیم شدند.

         چند رباعی زیبا

باز آ باز آ هر  آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار  اگر  توبه شکستی باز آ

          ****

وا فریادا   ز   عشق    وا  فریادا

کارم   بیکی   طرفه نگار    افتادا

گر  داد من  شکسته  دادا   دادا

ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

         ****

گر   بر  در   دیر  می‌نشانی ما را

گر  در  ره   کعبه   میدوانی  ما را

اینها همگی لازمهٔ هستی ماست

خوش آنکه ز خویش وارهانی ما را

           ****

از چرخ فلک گردش یکسان مطلب

وز دور زمانه عدل سلطان   مطلب

روزی   پنج  در  جهان خواهی بود

آزار   دل   هیچ   مسلمان  مطلب

             ****

یا رب  مکن  از لطف   پریشان   ما   را

هر چند که هست جرم و عصیان ما را

ذات   تو  غنی   بوده   و  ما  محتاجیم

محتاج   بغیر   خود   مگردان    ما   را

[ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 23 ] [ شفق ]
سعدالدّین محمودبن امین‌الدّین عبدالکریم‌بن یحیی شبستری (معروف به: شیخ محمود شبستری) یکی از عارفان و شاعران سدهٔ هشتم هجری‌ست.

سال تولّد او را گوناگون و از جمله ۶۸۷ ه.ق. دانسته‌اند. محل تولّد این عارف نام‌آور قصبهٔ شبستر در نزدیکی شهر تبریز است. او در سال ۷۲۰ ه.ق. در سنّ ۳۳ سالگی وفات یافته و در زادگاهش شبستر مدفون‌است.

بنای آرامگاه شیخ محمود شبستری واقع در شبستر
در اوائل زندگیش، تبریز بروز و غلبهٔ قدرت مغول‌ها را شاهد بود، که خود نوعی هرج و مرج فکری را سبب می‌گردید.

گلشن راز
مثنوی گلشن راز مهم‌ترین و پرآوازه‌ترین اثر شعری اوست که حدود هزار بیت را در برگرفته‌است.
این کتاب، تا کنون، به زبان‌های ترکی، آلمانی، انگلیسی، و نیز اردو ترجمه شده‌است.
سعادت نامه

مثنوی سعادت‌نامه کتابی‌ست عرفانی که بر وزن حدیقةالحقیقهٔ سنایی سروده گردیده‌است. این کتاب حدود سه هزار بیت دارد که در چهار باب جای‌داده شده، و هر باب دارای فصل‌ها و حکایت‌های گوناگون است.

نمونه ای از اشعار او

نگر کـز چـشـم شـاهد چـیسـت پـیدا           رعــایــت کــن لــوازم را بـــدیــنــجـــا

ز چشمش خاست بـیماری و مستی            ز لعـلش گشـت پـیدا عـین هسـتـی

ز چـشم اوست دلها مست و مخمور           ز لعـل اوسـت جـانها جـمله مسـتـور

ز چــشـم او هـمـه دلـهـا جــگـرخــوار          لـب لـعـلـش شــفـای جــان بــیـمـار

بـه چـشـمـش گـرچـه عـالـم در نیاید           لـبـش هر سـاعـتـی لـطـفـی نـمـاید

دمـــی از مـــردمـــی دلـــهـــا نـــوازد          دمــی بــیـچــارگــان را چــاره ســازد

به شوخی جان دمد در آب و در خاک          بــه دم دادن زنـد آتــش بــر افــلــاک

از او هـر غــمـزه دام و دانـه ای شــد           وز او هر گوشـه ای میخـانه ای شـد

ز غـمزه می دهد هسـتـی بـه غـارت          بـه بـوسـه مـی کـند بـازش عـمـارت

ز چـشـمـش خـون مـا در جـوش دائم          ز لـعــلــش جــان مـا مـدهـوش دائم

بــه غـمـزه چـشـم او دل مـی ربــایـد         بـه عـشـوه لـعـل او جـان مـی فـزاید

چـو از چـشـم و لبـش جـویی کـناری           مـر ایـن گـویـد کــه نـه آن گـویـد آری

ز غــمــزه عـــالــمــی را کــار ســـازد           بـه بـوسـه هر زمـان جـان مـی نوازد

از او یـک غــمــزه و جــان دادن از مــا          وز او یـک بــوســه و اســتــادن از مـا

ز «لمح بـالـبـصـر» شـد حـشـر عـالم           ز نـــفـــخ روح پـــیــدا گـــشـــت آدم

چـو از چـشـم و لبـش اندیشـه کردند           جـهانی می پـرسـتـی پـیشه کردند

نیاید در دو چـشمش جـمله هستـی          در او چـون آید آخـر خـواب و مستـی

وجود ما همه مستـی است یا خواب          چـه نـسـبــت خـاک را بــا رب اربــاب

خـرد دارد از این صـد گـونه اشـگـفـت           که «ولتصنع علی عینی » چرا گفت

[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 22 ] [ شفق ]
بیدل دهلوی
میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی در سال ۱۰۵۴ هجری قمری در ساحل جنوبی رودخانهٔ «گنگ» در شهر عظیم‌آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. وی اصلاً از ترکان جغتایی بود. بیدل در بیشتر علوم حکمی تبحر داشت و با طریقهٔ صوفیه نیز آشنا بود. او ابتدا «رمزی» تخلص می‌کرد تا این که بنا به گفتهٔ یکی از شاگردانش هنگام مطالعهٔ گلستان سعدی از مصراع «بیدل از بی نشان چه جوید باز» به وجد آمد و تخلص خود را به «بیدل» تغییر داد. علاوه بر دیوان اشعار، آثاری در نثر دارد که از آن جمله می‌توان به رقعات، نکات و چهار عنصر اشاره کرد. وی در تاریخ چهارم صفر ۱۱۳۳ هجری قمری در دهلی درگذشت

تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب

خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب

دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است

ذره کی یابدکنار بحر ژرف آفتاب

بینی‌ات آن مصرع عالی است کز انداز حسن

دخل نازش دارد انگشتی به حرف آفتاب

ظلمت ما را فروغ نور وحدت جاذب است

سایه آخر می‌رود ازخود به طرف آفتاب

بسکه اقبال جنون ما بلند افتاده است

می‌توان عریانی ماکرد صرف آفتاب

در عرق اعجاز حسن او تماشا کردنی‌ست

شبنم‌گل می‌چکد آنجا ز ظرف آفتاب

هرکجا با مهر رخسارتو لاف حسن زد

هم زپرتو بر زمین افتاد حرف آفتاب

ما عدم‌سرمایگان را لاف هستی نادر است

ذره حیران است در وضع شگرف آفتاب

بسکه در نظّارهٔ مهر جمال اوگداخت

موج شبنم می‌زند امروز برف آفتاب

جانفشانیهاست بیدل در تماشای رخش

چون سحرکن نقد عمرخویش صرف آفتاب

 برگرفته از :سایت گنجینه ادب فارسی

[ جمعه 28 بهمن1390 ] [ 11 ] [ شفق ]

آموزگار نیستم
تا عشق را به تو بیاموزم
ماهیان نیازی به آموزگار ندارند
تا شنا کنند
پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند
تا به پرواز در آیند
شنا کن به تنهایی
پرواز کن به تنهایی
عشق را دفتری نیست

بزرگترین عاشقان دنیا

خواندن نمی دانستند

[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 23 ] [ شفق ]
میرزا عباس فرزند موسی، معروف به میرزا عباس بسطامی با تخلص فروغی، در سال ۱۲۱۳هجری قمری،  در کربلا[حین سفر خانواده‌اش به عتبات عالیات] زاده شد.و در ۲۵ محرم ۱۲۷۴ هجری قمری درگذشت.

دوستعلی خان که خزانه دار شاه بود هنگام مراجعت از ساری(شهری که فروغی به همراه خانواده‌اش در آنجا سکونت داشت) برادرزاده را نیز با خود به تهران آورد و به خدمت فتحعلی شاه معرفی کرد .فروغی ، غزلی را که در مدح شاه ساخته بود به عرض رسانید و پسند افتاد و به فرمان شاه برای خدمت نزد شجاع السلطنه والی خراسان عازم مشهد شد . شجاع السلطنه مقدم او را گرامی داشت و سمت منشی گری به او داد و پس از چندی ،  بنا به درخواست شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فرزند او «فروغ‌الدوله»، فروغی نهاد. فروغی بسطامی تا پیش از آن در شعرهایش، تخلص مسکین را به‌کارمی‌برد.

فروغی بسطامی یکی از بهترین غزلسرایان قرن سیزدهم است .وی از جرگهٔ شاعران صوفی‌منش بود. او در بهترین غزل‌های عارفانه‌اش لطافت و شیرینی را با رسایی و سادگی واژگان، به‌هم می‌سرشت.

كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟
كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟
غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور
پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را
با صد هزار جلوه برون آمدی كه من
با صد هزار دیده تماشا كنم تو را
چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد
تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را
بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را
مستانه كاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را
خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم
خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را
گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا كنم تو را
طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را
زیبا شود به كارگِه عشق كار من
هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را
رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 بهمن1390 ] [ 23 ] [ شفق ]

لویی آندریو، معروف به لویی آراگون، رمان‌نویس و شاعر سورئالیست فرانسوی،‌ ۲۵ سال پیش در ۲۳ دسامبر ۱۹۸۲،‌ دیده از جهان فروبست. او به همراه آندره برتون از بنیانگذاران مکتب سورئالیسم ادبی بوده‌ است.

     چشمان السا- لویی آراگون -ترجمه از نیاز یعقوب شاهی

چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ كه‌ چون‌ خم‌ مي‌شوم‌ از آن‌ بنوشم‌

همه‌ي‌ خورشيدها را مي‌بينم‌ كه‌ آمده‌اند خود را در آن‌ بنگرند

همه‌ي‌ نوميدان‌ جهان‌ خود را در چشمان‌ تو مي‌افكنند تا بميرند

چشمان‌ تو چنان‌ ژرف‌ است‌ كه‌ من‌ در آن‌، حافظه‌ي‌ خود را ازدست‌ مي‌دهم‌.

 

اين‌ اقيانوس‌ در سايه‌ي‌ پرندگان‌، ناآرام‌ است‌

سپس‌ ناگهان‌ هواي‌ دلپذير برمي‌آيد و چشمان‌ تو ديگرگون‌مي‌شود

تابستان‌، ابر را به‌ اندازه‌ي‌ پيشبند فرشتگان‌ بُرش‌ مي‌دهد

آسمان‌، هرگز، چون‌ بر فراز گندم زارها، چنين‌ آبي‌ نيست‌.

 

بادها بيهوده‌ غم‌هاي‌ آسمان‌ را مي‌رانند

چشمان‌ تو هنگامي‌ كه‌ اشك‌ در آن‌ مي‌درخشد، روشن‌تر است‌

چشمان‌ تو، رشك‌ آسمان‌ پس‌ از باران‌ است‌

شيشه‌، هرگز، چون‌ در آنجا كه‌ شكسته‌ است‌، چنين‌ آبي‌ نيست‌.

 

يك‌ دهان‌ براي‌ بهار واژگان‌ كافي‌ است‌

براي‌ همه‌ي‌ سرودها و افسوس‌ها

اما آسمان‌ براي‌ ميليونها ستاره‌، كوچك‌ است‌

از اين‌ رو به‌ پهنه‌ي‌ چشمان‌ تو و رازهاي‌ دوگانه‌ي‌ آن‌ نيازمندند.

 

آيا چشمان‌ تو در اين‌ پهنه‌ي‌ بنفش‌ روشن‌

كه‌ حشرات‌، عشق‌هاي‌ خشن‌ خود را تباه‌ مي‌كنند، در خود آذرخش‌هايي‌ نهان‌ مي‌دارد؟

من‌ در تور رگباري‌ از شهاب‌ها گرفتار آمده‌ام‌

همچون‌ دريانوردي‌ كه‌ در ماه‌ تمام‌ اوت‌، در دريا مي‌ميرد.

 

چنين‌ رخ‌ داد كه‌ در شامگاهي‌ زيبا، جهان‌ در هم‌ شكست‌

بر فراز صخره‌هايي‌ كه‌ ويرانگران‌ كشتي‌ها به‌ آتش‌ كشيده‌ بودند

و من‌ خود به‌ چشم‌ خويش‌ ديدم‌ كه‌ بر فراز دريا مي‌درخشيد

چشمان‌ السا، چشمان‌ السا، چشمان‌ السا.

برگرفته از سایت(http://www.dingdaang.com

[ جمعه 21 بهمن1390 ] [ 17 ] [ شفق ]

«توماس ترانسترومر »در سال ۱۹۳۱ در استکهلم به دنیا آمد. پدرش سردبیر بود. توماس ترانسترومر در سال ۱۹۵۶ لیسانس روان‌شناسی گرفت و سپس در بخش روان‌درمانی دانشگاه استکهلم استخدام شد.

از سال ۱۹۸۰ در وزارت کار به‌عنوان روان‌شناس مشغول کار شد. او در سال ۱۹۶۶ جایزه بلمان، در سال ۱۹۷۹ جایزه دونیو، در سال ۱۹۸۱ جایزه پترارکا، در سال ۱۹۸۲ جایزه پیشگامان ادبی، در سال ۱۹۸۸ جایزه پیلوت، در سال ۱۹۹۰ جایزه داوران شمال و در سال ۱۹۹۶ جایزه آگوست را برنده شد.

قاطعیت و وضوح بی‌نظیر زاویه‌های تصویری زبانی و اصالت متن او باعث شده که ترانسترومر را یکی از بزرگ‌ترین شاعران سوئد در دوران بعد از جنگ به حساب بیاورند. او ترجیحاً از قافیه‌های دوران آنتیک استفاده می‌کند؛ به‌خصوص در آن شعرهایی که وصف طبیعت هستند و با این تفصیل او یکی از نوابغ شعر سوئد است.

ترانسترومر در توصیفش از جهانِ سرد و بی‌روح بیرون و درون بی‌همتاست. شعر ترانسترومر، نوعی تحلیل پیگیر و مستدام از معمای هویت فردی در برابر لابیرنت‌های پرپیچ و خم جهان است. ترانسترومر شعر معاصر آمریکا را به سوئدی ترجمه کرده است؛ از آن جمله است ترجمه آثار رابرت بلای.

خیلی از منتقدان سوئد معتقدند که او بزرگ‌ترین شاعر سوئد است. او همچنین از ۲۰ سال پیش به‌عنوان یکی از مدعیان جایزه ادبی نوبل همواره مطرح بوده است

یک نمونه از اشعار او

بیداری، پریدن با چتر از رویاست

آزاد از چرخه نفسگیر ، مسافر

سمت قلمرو سبز صبح، سقوط  می كند

اشیا به جانب اوج، شعله می گیرند

مرد- در جای چكاوك لرزان-

چرا غهای چرخان در اعماقِ؛ نظم نیرومندِ ریشه ها را

احساس می كند

اما بر خاك، خرمی ای هست كه ایستاده

در جریانِ حاره گرمسیری

با بازوانی افراشته

گوش به آهنگِ تلمبه خانه ای ناپیدا

و او به سوی تابستان، غرق می شود

آرام از طنابی فرود می آید در دهانه آتشفشانش

از میان لایه های سبز مرطوب سالیان

لرزان زیر توربین آفتاب

اینگونه این سفر عمود در بطن لحظه قطع می شود

و با لها وسیع می شود

تا حد دم گرفتن مرغ ماهیخوار بر آب روان

نوای بینوایی از عصر پارینه سنگ

بر فراز بی پایگی آویزان است

در ساعات نخست روز

آگاهی می تواند جهان را فراگیرد

چون دستی كه سنگ گرم از خورشید را.

مسافر زیر درخت ایستاده است

پس از سقوط در چرخه تنومند مرگ

نوری عظیم آیا

بالای سرش خواهد شكفت؟

منابع: آفتاب نیوز

روزنامه فرهنگی شعر

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 15 ] [ شفق ]

سلام دوستان عزیز

تاکید می کنم حتما این نامه را بخوانید .

گارسیا مارکز

او در سال ۱۹۴۱ اولين نوشته‌هايش را در روزنامه‌ای به نام Juventude که مخصوص شاگردان دبيرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصيل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت. در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال تنهايی کرد و آن را در سال ۱۹۶۸ به پايان رساند که به عقيدهٔ اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. او در سال ۱۹۸۲ برای این رمان، برندهٔ جایزه نوبل ادبیات بوده است.

او در سال ۱۹۹۹ رسماً مرد سال آمريکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبيا با ارسال طومارهايی خواستار پذيرش رياست جمهوری کلمبيا توسط مارکز بودند که وی نپذيرفت.مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد.

کتابهای گابریل گارسیا مارکز:
صد سال تنهایی ، طوفان برگ ، پاییز پدر سالار ،  زیستن برای باز گفتن ، زائران غریب ،ساعت نحس ،خانه بزرگ ، وقایع نگاری یک قتل از پیش اعلام شده ،یادداشت های روز تنهایی و ...

نامه خداحافظی من به تمام دوستدارانم-گارسیا مارکز

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي كرد كه من عروسكي كهنه ام و تكه كوچكي از زندگي به من ارزاني مي داشت احتمالا همه آنچه را كه به فكرم ميرسيد نمي گفتم بلكه به همه ي چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم.كمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا مي ديدم.چون ميدانستم هر دقيقه اي كه چشممان را بر هم ميگذاريم شصت ثانيه ي نو را از دست ميدهيم.هنگامي كه ديگران مي ايستند راه ميرفتم و هنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار ميماندم.هنگامي كه ديگران صحبت مي كردند گوش ميدادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه

لذتي كه نمي بردم.کینه ها و نفرت هایم را روی تکه ای یخ می نوشتم و زیر نور آفتاب دراز می کشیدم.

اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني ميداشت قبايي ساده مي پوشيدم و طلوع آفتاب را انتظار ميكشيدم.... با اشكهايم گلهاي سرخ را آبياري ميكردم تا درد خارشان و بوسه ي گلبرگ هايشان در جانم بخلد و هر روز غروب خورشید را عاشقانه مینگریستم. خدايا اگر تكه اي زندگي ميداشتم نميگذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آنكه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم

كه دوستشان دارم.بله تا جایی که میتوانستم به آنها میگفتم که دوستشان دارم.هر لحظه. به همه ي مردان و زنان می قبولاندم كه محبوب منند و در كمند عشق زندگي ميكردم.به انسان ها نشان ميدادم كه چه در اشتباه اند كه گمان ميبرند وقتي پير شدند ديگر نميتوانند عاشق باشند.به آدمها میگفتم که عاشق باشند و عاشق باشند و عاشق .به هر كودكي دو بال ميدادم اما رهايش ميكردم تا خود پرواز را بياموزد و به سالخوردگان ياد مي دادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر ميرسد.به انسانها یاد آوری میکردم که در قبال احساسی که به یکدیگر میدهند مسئولند.

آه !! انسانها ، از شما چه بسيار چيزها آموخته ام . من دريافته ام كه همگان ميخواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي جاییست که سراشیبی به سمت قله را میپیماییم.دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد.دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انسان ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد.

من از شما بسي چيزها آموخته ام اما در حقيقت فايده چنداني ندارد چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان مي گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.اما شما این را بخاطر بسپارید.چون هنوز زنده اید.

برگرفته از سایت جملات حکیمانه

http://jomalatziba.blogfa.com

[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 23 ] [ شفق ]

در خاموشی شب

بلبل بانگ برداشت و آواز شبانه اش به عرش خداوند رسید

خدا نغمه بلبل را شنید و به پاداش آن

در قفسی زرینش کرد و به او روح نام داد

از آن پس

مرغ روح در قفس تن زندانی است

ولی همچنان گاه و بیگاه نوای دلپذیرش را سر میدهد

****

هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه

به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد

در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید

اما در آسمان مه آلود

آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید

ای پیر زنده دل

از گذشت عمر افسرده مشو

هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده

اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است

از دلت بیرون نرفته است

به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 6 بهمن1390 ] [ 19 ] [ شفق ]

"برتولت برشت"، شاعر و نمایش‌ نامه‌نویس بزرگ آلمانی

خانه‌ی کوچک زیر درختان ، کنار دریا ؛

از دودکش بام ، دود بلند است .

اگر دود نبود

چه ملال‌انگیز بود

خانه ، درختان و دریا .

"برتولت برشت"، شاعر و نمایش‌ نامه‌نویس بزرگ آلمانی، در 10 فوریه‌ی سال 1898 در شهر اوسبورگ به دنیا آمد. پدرش کاتولیک مذهب و مدیر یک شرکت تجاری (کاغذ فروشی) و مادرش پروتستان مذهب و فرزند یک خادم شهری بود. برشت، سرودن شعر را از همان دوران کودکی آغاز کرد و در سال 1914 برای اولین بار اشعارش در نشریات آن‌زمان به چاپ رسید. با اتمام دوران دبستان به دبیرستان "کوینگلیش" رفت و آن‌جا بود که به صفت "مزاحم" ملقب شد و تا مدت‌ها پس از آن نیز گهگاه به این لقب خوانده می‌شد. برشت که علاقه‌ی وافری به رشته‌ی پزشکی داشت ، پس از اتمام دوره‌ی دبیرستان به دانشگاه پزشکی رفت و تحصیل در این رشته را آغاز کرد. او مدتی را به عنوان پزشک وظیفه در ارتش گذراند و پس از آن که برای ادامه‌ی تحصیل به دانشگاه بازگشت ، دیگر آن شور و شوق سابق برای تحصیل را در خود ندید و عاقبت در سال 1921 میلادی دانشگاه را ترک کرد.

به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 23 ] [ شفق ]
علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج درسال 1276 در روستای یوش مازندران زاده شد ، پدرش ابراهیم خان

نوری از راه کشاورزی و گله داری روزگار می گذراند . نیما خواندن و نوشتن را در روستا آموخت و در دوازده

سالگی پس از کوچ خانواده به تهران ، در دبیرستان سن لویی که یک موسسه متعلق به هیئت کاتولیک رمی

بود به تحصیل پرداخت ، او خود از این دوران به خوشی یاد نمی کند .

آشنایی او با استاد نظام وفا که خود ازشاعران کهن گرا بود ، مربوط به همین دوره می شود . این آشنایی و

تشویق های وفا در جذب او به میدان ادبیات بی تاثیر نبود . نیما یوشیج در ابتدا ، به شیوه کهن شعر می سرود

و اکثر آثارش به سبک خراسانی بود . اشعار نخستین او از همان ابتدا از مضامین نو و تخیلات شاعرانه بهره

بسیاری داشت .



ادامه مطلب
[ شنبه 26 آذر1390 ] [ 0 ] [ شفق ]


   بیدل دهلوی
محمد فخارزاده

بیدل شاعریست که در بیرون از مرزهای ایران به ویژه در میان افغان ها بیشتر شناخته شده است. شاعری دیرآشنا با ببانی دشوار و معانی استوار. در 25 سال اخیر در ایران تلاش قابل تقدیری برای معرفی «پیر میکده سخندانی و افلاطون خم نشین معانی» صورت گرفته و حاصل آن انتشار گزیده‌ها و تصحیحات متعدد از دیوان بیدل و مقالات و پایان نامه های گوناگون است که از معروفترین آنها کتاب شاعر آینه ها تالیف دکتر شفیعی کدکنی است.

«ميرزا عبدالقادر بیدل دهلوی» در سال 1054 هـ.ق در ساحل جنوبي رودخانه «گنگ» در شهر عظيم آباد پتنه (هند) به دنیا آمد. از روزهای جوانی عبدالقادر به شوق حق، ترانه عشق مي‏سرود و چون بر حفظ و اخفاي راز عشقش به حق مصر بود «رمزي» تخلص مي‏كرد تا اين كه بنابر قول يكي از شاگردانش هنگام مطالعه گلستان سعدي از مصراع «بيدل از بي‏نشان چه گويد باز» به وجد آمد و تخلص خود را از «رمزي» به «بيدل» تغيير داد.

بيدل چهره‏اي خوش منظر و جثه‏اي نيرومند داشت، فنون كشتي را به خوبی مي‏دانست و ورزشهاي طاقت فرسا از معمولي‏ترين فعاليتهاي جسمي او بود. در سال 1075 هـ.ق به دهلي رفت، هنگام اقامت در دهلي دايم الصوم بود و آن چنان كه خود در چهار عنصر نقل كرده است به سبب تزكيه درون و تحمل انواع رياضت‏ها و مواظبت بر عبادات درهاي اشراق بر جان و دلش گشوده شده بود و مشاهدات روحاني به وي دست مي‏داد. وي در سال 1078 هـ.ق سرايش مثنوي «محيط اعظم» را به پايان رساند، اين مثنوي درياي عظيمي است لبريز از تأملات و حقايق عرفاني. دو سال بعد مثنوي «طلسم حيرت» را سرود و به نواب عاقل خان راضي كه از حاميان او بود هديه كرد. تلاش معاش او را به خدمت در سپاه شهزاده «اعظم شاه» پسر اورنگ زيب بازگرداند. اما پس از مدت كوتاهي، چون او از تقاضاي مديحه كردند، از خدمت سپاهي استعفا كرد. بيدل در سال 1096 هـ.ق به دهلي رفت و مقدمات يك زندگي توأم با آرامش و عزلت را در دهلي فراهم كرد، زندگي شاعر بزرگ در اين سالها به تأمل و تفكر و سرايش شعر گذشت و منزل او ميعادگاه عاشقان و شاعران و اهل فكر و ذكر بود، در همين سالها بود كه بيدل به تكميل مثنوي «عرفان» پرداخت و اين مثنوي عظيم عرفاني را در سال 1124 هـ .ق به پايان رساند. بيدل آخرين آينه تابان شعر عارفانه فارسي بود كه نور وجودش در تاريخ چهارم صفر 1133 هـ.ق به خاموشي گراييد.

بيدل شاعري با حكمت و تفكر قدسي است، وي از تبار شاعران عارفي چون حكيم سنايي، عطار نيشابوري، مولانا و حافظ و ... است، شاعراني كه شعرشان گرانبار از انديشه و معناست در افق اين بزرگان، شعر زبان راز و نياز است .

انديشه بيدل، انديشه وحدت و يكانگي است، در منظر او عالم عالم جلوه‌ی حق است و انسان آينه‏ای كه حيران به تماشا چشم گشوده است، به تماشاي تجلي حق در عالم وجود، بيدل حق را تنها حقيقت هستي مي‏داند، در نگاه خود نيز همه موجودات قائم به حق مي‏باشند و بدون فيض وجوديي كه حق به آنها مي‏بخشد محكوم به فنا و نيستي‏اند و همه موجودات و اشياء را همچون خيال و وهم تصور مي‏كند كه تنها صورتي از وجود دارند و حقيقت آنها حضرت حق مي‏باشند كه از چشم غافلان هميشه اين نكته پوشيده مي‏ماند.

(برگرفته از سایت صدا وسیما)

از چمن تا انجمن ، جوش بهار رحمت است
دیده هر جا باز می گردد دچار رحمت است

خواه ظلمت کن تصور ،خواه نور، آگاه باش!
آنچه اندیشی ، نهان و آشکار رحمت است

قدر دان غفلت خود گر نباشی جرم کیست؟
آنچه عصیان خوانده ای آیینه دار رحمت است

کو دماغ آن که ما، از ناخدا منت کشیم !
کشتی بی دست وپایی ها کنار رحمت است

سبحه ای دیگر به ذکرمغفرت در کار نیست
تانفس باقی ست ،هستی درشمار رحمت است

وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید
تا کجا خواهد رمید؟! آخر شکار رحمت است

شام اگر گل کرد ، بیدل ! پرده دار عیب ماست
صبح اگر خندید ، در تجدید کار رحمت است

[ جمعه 11 آذر1390 ] [ 11 ] [ شفق ]

   سنائی غزنوی

آرامگاه سنايی در شهر غزنه
حکيم ابوالمجد مجدود بن آدم سنايی غزنوی شاعر پرآوازه‌ی ايرانی در سال ٤٧٣ هجری قمری در غزنين ديده به جهان گشود. حکيم سنايی از همان بدو جوانی به دليل قريحه‌ی بالا و استادی خود در سرودن اشعار مدحيه به دربار غزنويان راه يافت و به مدح پادشاهان آن سلسله پرداخت.

سنائی تحصيلات خود را در غزنين به پايان رساند و به علوم و فنون زمان خود دست يافت. وی پس از آن به شهرهای مهم و مراکز علمی جهان آن روز چون بلخ، هرات، نيشاپور و سرخس سفر نمود و به زيارت خانه‌ی کعبه نيز مشرف گرديد. سنايی در سنين ميانی عمرش عازم خراسان شد و در حلقه‌ی درويشان آن ديار درآمد. وی در اين دوره است که به سلک عرفا در می‌آيد و طريقه‌ی آنان را روش خود می‌سازد. سنايی پس از اين دست معاشرت‌ها دست از مدح پادشاهان برداشت.


ادامه مطلب
[ جمعه 11 آذر1390 ] [ 11 ] [ شفق ]

وصال شيرازي

«محمد شفيع » ملقب به « ميرزا كوچك » در سال 1197 هجري در شيراز ديده به جهان گشود دو سال بعد پدرش وفات يافت و او تحت سرپرستي دايي خود تربيت شد و به تحصيل و علوم و فنون متداول پرداخت . محمد شفيع شاعري را از جواني آغاز كرد و كلمه « وصال » را به عنوان تخاص خويش برگزيد او پس از سالها كسب علم به وادي فقر و فنا روي آورد و طريقه عرفان برگزيد .



ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 آذر1390 ] [ 13 ] [ شفق ]

وصیت نامه کوروش کبیر

    ای فرزندان ، پس از خدا بترسید و هرگز در پندار و گفتار و رفتار به راه گناه نروید .بعد از پروردگار ، انتظارم از شمااین است که به افراد بشر که در نتیجه زاد و ولد جاودانی هستند احترام بگذارید ، زیرا که خدایان شما را درظلمت مستور نمی دارند بلکه کردار شما در انظار نیک هویدا است . هر گاه اعمال شما قرین نیکی و داد باشد نفوذ وقدرت شما درخشان خواهد نمود ، اما اگر در صدد صدمه و آزار یکدیگر برآیید اعتماد همگان از شما سلب خواهدشد ، چون تا معلوم شود که نسبت به کسی که بیش از همه باید احترام و محبت ورزید اندیشه آزار دارید،هیچ کس اگر خود نیز مایل باشد باز به شما اطمینان نخواهد داشت


ادامه مطلب
[ یکشنبه 24 مهر1390 ] [ 23 ] [ شفق ]
شرح زندگی نامه سعدی

شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی بی تردید بزرگترین شاعری است که بعد از فردوسی آسمان ادب فارسی را با نور خیره کننده اش روشن ساخت و آن روشنی با چنان تلألویی همراه بود که هنوز پس از گذشت هفت قرن تمام از تاثیر آن کاسته نشده است و این اثر تا پارسی برجاست همچنان برقرار خواهد ماند.

تاریخ ولادت سعدی به قرینه ی سخن او در گلستان در حدود سال 606 هجری است. وی در آغاز گلستان چنین می گوید:...

ادامه مطلب


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 21 مهر1390 ] [ 23 ] [ شفق ]
 
 
 

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود   

                                                       تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود 

رسم عاشق‌کشی و شیوه‌ی شهرآشوبی 

                                                   جامه‌ای بود که بر قامت وی دوخته بود 

جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست   

                                                    وآتش چهره بدین شعله برافروخته بود 

کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل  

                                                  در رهش مشعله از چهره برافروخته بود 

گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم   

                                                   که نهانش نظری با من دل‌سوخته بود  

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت  

                                                  الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود! 

یار مفروش به دنیا که بسی سود نبرد   

                                                 آن‌که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

                        گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ 

                        یا رب  این قلب  شناسی ز که آمو‌خته بود

[ سه شنبه 19 مهر1390 ] [ 23 ] [ شفق ]
گناه

How nice it is

our sins arent obvious

since we had to

wash ourselves cleanly ever day

or perhaps to live under the rain

or our lies

dont chang our figures(shapes)

tought we didnt remember each other even for a moment

merciful god thanks

چه دلپذیراست

اینکه گناهانمان پیدا نیستند

وگرنه مجبور بودیم

هر روز خودمان را پاک بشوییم

شاید هم می بایست زیر باران زندگی می کردیم

و باز دلپذیرو نیکوست اینکه دروغهایمان

شکل مان را دگرگون نمی کنند

چون در اینصورت حتی یک لحظه همدیگر را به یاد نمی آوردیم

خدای رحیم ! تو را به خاطر این همه مهربانی ات سپاس

[ جمعه 15 مهر1390 ] [ 23 ] [ شفق ]
.: نگارستان ادب فارسي :.

آشنايي با وبلاگ

گرعشق نبودی وغم عشق نبودی/چندین سخن نغز که گفتی که شنودی/ورباد نبودی که سرزلف ربودی/رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی

سلام دوستان عزیز
این وبلاگ به منظور آشنایی با مفاخر ادبی ایران و جهان ،شناسایی معلمان پژوهش گر،محقق و شاعر ،هم چنین دانش آموزان شاعر و نویسنده ،معرفی سایت های علمی و ادبـی،ایجاد بانک جامع سؤالات درسی ،درج مقالات ادبی و آموزشی ،تبادل آرا ونظرات. وارتباط با همکاران و دیگر علاقه مندان درسطح کشور راه اندازی شده است.
امید است در راستای رسیدن به اهداف و بهتر شدن مطالب این وبلاگ مارا از نظرات ارزنده تان بهره مندسازید.



سايت هاي ادبي
پيوندهاي روزانه
امکانات وبلاگ

  • نگارستان ادب فارسي
  • نگارستان ادب فارسي