نگارستان ادب فارسي

نگارستان ادب فارسي
مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد"ادبيات "


  ۱- روش بارش مغزى

در روش بارش مغزى، پس از این که مسأله اى در کلاس ارائه شد، معلم از دانش آموزان    مى خواهد تا هر تعداد راه حل را که مى توانند براى مسأله بنویسند. معلم پیش از ارائه همه راه حل ها به وسیله دانش آموزان، نباید هیچ گونه اظهارنظرى در این خصوص بنماید. این روش، شبیه روش تداعى آزاد است که در روان کاوى مورد استفاده قرار مى گیرد

2- روش آموزش فکری:

 این روش باعث پرورش قدرت خلا قیت در فراگیران می شود، می توان در مسائل درسی که به صورت سوالا ت واگرا مطرح می شوند، ارائه داد; از طریق سوالا تی مانند: دانش آموز چگونه می تواند نمره خود را در دیکته بهبود بخشد.  آن رااجرا کرد .

 ۳- شیوه های حل مساله:

در این روش، درس به صورت مساله مطرح می شود. در نتیجه، فراگیران هر کدام پیشنهاد و راه حلی برای مساله و رفع مشکل بیان می کنند. یعنی فراگیران تفکر می کنند سپس پاسخ    می دهند. با توجه به این که تنظیم و ارائه هر جمله مستلزم تفکر و خلا قیت است، این روش باعث پرورش قدرت خلا قیت نیز می شود. 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 31 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

هر سبزه که برکنار جویی رسته است

گویی ز لب فرشته‌خویی رسته است

پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی

کان سبزه ز خاک لاله رویی رسته است

****

یک جرعه می ز ملک کاووس به است

از تخت قباد و ملکت طوس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زند

از طاعت زاهدان سالوس به است

****

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ

می نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سَلخ به غٌرّه آید از غره به سلخ

****

آنانکه محیط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زین شب تاریک نبردند برون

گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

****

آن را که به صحرای علل تاخته‌اند

بی او همه کارها بپرداخته‌اند

امروز بهانه‌ای در انداخته‌اند

فردا همه آن بود که در ساخته‌اند


ادامه مطلب
[ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 22 ] [ شفق ]
افسون پادشاه یمن

اما پادشاه یمن که جادو و افسون می دانست تاب جدائی نداشت . چاره ای دیگر اندیشید و بر آن شد تا فرزندان فریدون را بافسونی دیگر بیازماید تا اگر با افسون گرفتار شدند دخترانش آزاد شوند و نزد وی بمانند. تا دل شب در بزم بشادی پیوند نو باده خورده بودند . هنگامی که می بر خردها چیره شد و آرزوی خواب در سر مهمانان پیچید، پادشاه فرمود تا بستر آنان را در بوستان زیر درختان گل افشان، درکنار آبگیری از گلاب گستردند. چون شاهزادگان به خواب رفتند پادشاه یمن از باغ بیرون آمد و افسونی آراست و نا آگاه بادی دمان برخاست و سرمائی سخت بر باغ و چمن چیره شد و همه چیز بیفسرد و از جنبش باز ایستاد. شاهزادگان ایران که افزون گشائی را از پدر آموخته بودند ناگهان از خواب برجستند و به نیروی فره ایزدی که رهنمون خاندان شاهی بود راه را بر جادو بستند و از زخم سرما در امان ماندند.

داستان ایرج
پس از آنکه پیوند سلم و تور و ایرج بفرخندگی به انجام رسید فریدون اختر شناسان را بدرگاه خواند تا طالع فرزندان او را در گردش ستارگان ببینند و باز گویند . چون به طالع ایرج رسید در آن جنگ و آشوب دیدند. فریدون اندوهگین شد و از...

ادامه مطلب
[ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 17 ] [ شفق ]

به نام خدای مهربان 

 همکار ارجمندو فرهیخته

سرکار خانم سیّارفرد

دبیر محترم ادبیات دبیرستان علوم ومعارف اسلامی صدرا

شهرستان بیرجند

اینک که به فضل الهی و با پشتکار و تلاش تان  در جشنواره کشوری

طرح سوال ، رتبــه ی اوّل

راکسب نموده اید،این موفقیت بزرگ  را به شما تبریک و تهنیت عرض می نماییم.

امیدواریم  رضای حضرت حق  مایه ی سعادت و سیادت شما  گردد و همـواره  شاهد

شکوفایی اندیشه ی پاک و فرهیخته شما دردیگرمراحل زندگی باشیم.

جایی نرسد کس به توانایی خویش  /  الا  تو  چراغ  رحمتش داری پیش

****

کسب رتبه اول کشور طراحی سوال توسط دبیر خراسان جنوبی

براساس گزارش اداره ی روابط عمومی اداره کل آموزش وپرورش استان واعلام رئیس اداره سنجش اداره کل،خانم طاهره سیارفرد از دبیران ادبیات فارسی شهرستان بیرجند ،رتبه ی اول اولین جشنواره ی طراحی سوالات برتردرس زبان فارس 3 رادرسطح کشور کسب نمود.صابری افزود :مرحله ی کشوری این مسابقات روزهای 26 و 27 اردیبهشت ماه 91 درشهرشیراز وبا حضور دبیران منتخب،سرگروه های آموزشی درس ادبیات فارسی کشور،روسای ادارات سنجش وروسای گروه تکنولوژی وگروه های آموزشی متوسطه ی ادارات کل آموزش وپرورش استان ها برگزارشد وخانم طاهره سیارفرد موفق شد دراولین جشنواره ،رتبه ی اول کشور راکسب نماید. رئیس اداره سنجش استان ،درپایان ضمن تبریک به خانم سیارفرد از تلاش های همه ی شرکت کنندگان وبرگزارکنندگان جشنواره قدردانی نموده واین موفقیت را مهر تاییدی برتوانمندی های دبیران خوب استان دانست

اداره سنجش آموزش وپرورش خراسان جنوبی.

[ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 16 ] [ شفق ]

تا  نهان  سازم  از  تو  بار دگر

راز این   خاطر    پریشان    را

می کشم    بر   نگاه  ناز آلود

نرم و سنگین حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی  جانسوز

از خدا راه   چاره     می جویم

پارسا وار     در     برابر      تو

سخن از زهد و توبه می گویم

آه..... هرگز گمان مبر که  دلم

با زبانم  رفیق  و  همرا هست

هر چه گفتم دروغ بود ،  دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

تو    برایم   ترانه    می خوانی

سخنت  جذبه ای   نهان   دارد

گوئیا   خوابم   و   ترانه ی   تو

از   جهان   دگر   نشان    دارد

شاید اینرا شنید ه ای که زنان

در دل   آری و  نه به  لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازد

راز  دار  و   خموش   و  مکارند

آه ، من هم زنم،زنی که دلش

در هوای تو می زند  پر  و  بال

دوستت  دارم  ای خیال  لطیف

دوستت  دارم  ای  امید  محال

[ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 0 ] [ شفق ]
         در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو میکنم 

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ 

من در پاسخ گفتم:  اگر وقت دارید 

خدا گفت :     وقـت من بی نهایت اسـت 

پرسیدم: چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد ؟ 

خدا پاسخ داد:   کـودکیـشـان 

اینکه آنها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از

مدتها آرزو می کنند باز کودک شوند


اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول بدست آورند و پولشان را از دست

می دهندتا سلامتی از دست رفته را باز جویند 

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند....


یک پاورپوینت بسیارزیبا تقدیم به همه دوستان

گفتگو  با خدا  

دانلود فرمایید

[ شنبه 30 اردیبهشت1391 ] [ 0 ] [ شفق ]

هیوندای  نقره  ای وارد  پارکینگ شد.نگهبان داد زد:آقای دکتر یک نفر با شما کار داره  دکتر همراه همسر ش بی اعتنا  به فریاد نگهبان  در حالی که  گره کرواتش را محکم می کرد قدم در اسانسور  گذاشت.زن چادری  نزدیک و نزدیک تر شد.باصدایی ارام و لرزان گفت: ببخشید  اقای دکتر یک لحظه

وقت دارید؟ همسر دکتر با قیافه ی بزک کرده و عبوس پرسید: جنابعالی؟ دکتر که رنگ به رخسار نداشت بازوی همسرش را چسبید: چیزی نیست عزیزم  یک گدا که صدقه می خواد. زن چادر رنگ و رورفته اش را کمی کنار زد و با نجوایی که به سختی شنیده می شد گفت: نه  نه من  صدقه  نمی خوام .می خواستم بگم  من .............. دکتر نگذاشت  زن حرفش را تمام کند با خشم غرید: گم شو. بعد رو به  نگهبان  و با تهدید ادامه داد : دفعه ی اخری باشه که به هر کس و نا کسی  اجازه میدی پاش رو این جا بذاره  .زن  دستهای چروکیده اش را از زیر چادر  بیرون اورد و بسته ی کوچکی را  توی اسانسور گذاشت و در حالی که هق هق گریه اش  بلند شده بود بی کلامی و با  شتاب دور شد.

همسر دکتر  با ناز و افاده  خم شد و با پا بسته را جا به جا  کرد .روی کادو با خط خوشی نوشته شده بود:پسرم تولدت مبارک. چشم های زن جوان از حدقه بیرون زد و با انگشت به ان سو اشاره کرد: یعنی این پیرزن عجوزه مادر.. مادرتوبود؟ دکتر که حسابی خود را تحقیر شده می یافت با صدایی که به زوزه ی یک گرگ شبیه بود نالید: نه عزیزم من اون عجوزه ی فرتوت را نمی شناسم. حتما مرا اشتباه گرفته بود. بعد با خنده ای تصنعی ادامه داد : راستی کادوی تولدم چی شد ؟ زن بزک کرده، عشوه ای کرد ، دست در کیف برد و یک کادوی کوچک را باز کرد و در برابر چشمان مردش گرفت :ا ین هم  یک ساعت طلا برای دست های گرم و نازنین همسرم .

آسمان ضجه زد . رعدو برق برای لحظه ای همه جارا روشن کرد . پیر زن زیر رگبار بهاری ، بی پناه و افسرده گام هایش را تند کرد و زیر لب خواند:ای گل ناز کوچک تولدت مبارک. این بار که ابرهاغریدند،قلبش در هم فشرده شدو خاطرات دردناک گذشته چون دملی چرکین سر باز کردند:از تولدپسرش گرفته تا مدرسه رفتنش ،از مرگ شویش که از داربست افتاده بود،از کلفتی در خانه های مردم گرفته تاگذشت و فداکاریش برای تنها فرزندش ،از فرستادن او به خارج ،از رنج هایی که برده بود تا او جراح سر شناسی شود و باز گردد. اری او امده بود دست در دست دختری که در فرنگ ،موسیقی خوانده بود و در پرقوبزرگ شده بود و اخرین خاطره مربوط به دوسال پیش بود که پسرش با گستاخی از او خواسته بود که دیگر دور و برش نپلکد ....(ادامه داستان،ادامه مطلب)


ادامه مطلب
[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

نماز از مهمترین و ممتازترین فروع دینِ سعادت بخش اسلام و بهترین راهِ ارتباطِ انسان با خداوند متعال است که اهمیت و جایگاه ویژه ی آن بر کسی پوشیده نیست .

نماز معراج مومن، ستون دین ، بازدارنده از فحشا و زشتی هاست . نماز معیار تمام اعمال مسلمانان است. اگر نماز در محضر الهی قبول شود سایر اعمال انسان نیز پذیرفته خواهد شد و گرنه همه ی اعمال انسان، باطل و بی ارزش خواهد بود .

در قرآن مجید و روایات و احادیث معصومین (علیهم السلام) به قدری نسبت به نماز سفارش و توصیه شده که گویا اسلام فقط در نماز خلاصه شده است . در قرآن کریم حدود صد مورد از کلمه «صلوه» و مشتقات آن سخن گفته شده است . امّا فلسفه ی اقامه ی نماز چیست ؟

فلسفه ی اقامه ی نماز دور شدن از گرداب فحشا و منکرات است . چنانچه خداوند در قرآن می فرماید : «وَ اَقِم الصَلوهَ اِنَّ الصَّلوه تَنهی عَنِ الفحشاء و المُنکر ، نماز را به پای دار  به درستی نماز انسان را از فحشا و منکر باز می دارد .«سوره عنکبوت آیه 45»

            

در اسلام تمام عبادت ها به جز نماز در شرایط خاص رفع تکلیف می شود امّا ترک نماز در هیچ حالتی تجویز نشده است و اگر احیاناً فوت شد باید قضا شود.

اگر شخص نماز گزار نتواند سر پا نماز بخواند می تواند نشسته بخواند، اگر نشسته نتوانست بخواند ،
می تواند دراز کشیده بخواند و اگر هیچ یک از این شرایط برایش فراهم و امکان پذیر نبود با حرکت چشم می تواند نماز بخواند ، منظور این که در هیچ حالتی نماز از مرد ساقط  نمی شود ، حتی نمازهای فوت شده میّت بر ورثه ی او واجب می شود و این همه دلیل بر اهمیّت این فریضه الهی است.

در احادیث و روایات و جای جای قرآن از جایگاه رفیع نماز سخن به میان آمده و آثار سوء و عاقبت بد ترک نماز بیان شده است .

اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) نیز در سراسر زندگی پربار و برکتشان ، نه تنها در سخن و گفته بلکه در عمل اقامه ی نماز را به مردم گوشزد کرده اند .

حضرت امیرالمومنان علی (علیه السلام) دربحبوحه ی جنگ صفّین به نماز ایستاد، وقتی با اعتراض یکی از سپاهیانش روبرو شد، فرمود: « ما با این گروه فاسد بر سر نماز نبرد می کنیم.» حضرت امام حسین (علیه السلام) نیز در روز عاشورا به نماز ایستاد و در اول وقت نماز را به جماعت اقامه کرد تا اهمیت نماز را بر تمام عالمیان بیان و گوشزد نماید .

بنده ی ناچیز تصمیم گرفتم پیرامون نماز و جایگاه بلند آن چند سطری بنویسم ، اگر چه سخن پیرامون نماز و جایگاه آن ، بسیار گسترده و فراوان است و از مجال این نوشته بیرون است ولی به قول شاعر :

    « آب دریا را اگر نتوان کشید            هم به قدر تشنگی باید چشید»

«کاملی باید، در این راه شگرف            تا کند غوّاصی این بحر ژرف»



ادامه مطلب
[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 18 ] [ شفق ]

 در کلاس روزگار

درسهای گونه گونه هست

درس دست یافتن به آب و نان

درس زیستن کنار این و آن

درس مهر

درس قهر

درس آشنا شدن

رشک غم ز هم جدا شدن


در کنار این معلمان و درسها

در کنار نمره های صفر و نمره های بیست

یک معلم بزرگ نیز

در تمام لحظه ها تمام عمر

در کلاس هست و در کلاس نیست

نام اوست : مرگ

و آنچه را که درس می دهد

زندگی است

[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 17 ] [ شفق ]
تسبیح خداوند تعالی

دوستان، آمده ام باز، که این دفتر ممتاز، کنم باز و شوم قافیه پرداز و سخن را کنم آغاز به تسبیح خداوند تبارک و تعالی که غفور است و رحیم است، صبور است و حلیم است، نصیر است و رئوف است و کریم است، قدیر است و قدیم است. خدایی که بسی نعمت سرشار به ما آدمیان داده، گهرهای گران داده، سر و صورت و جان داده، تن و تاب و توان داده، رخ و روح روان داده، لب و گوش و دهان داده، دل و چشم و زبان داده، شکم داده و نان داده، زآفات امان داده، کمالات نهان داده، هنرهای عیان داده و توفیق بیان داده و اینها پی آن داده،‌که از شکر عطا و کرمش چشم نپوشیم و زهر غم نخروشیم و زهر درد نجوشیم و تکبر نفروشیم و می از ساغر توحید بنوشیم و بکوشیم که تا از دل و جان شکر بگوییم عنایات خداوند مبین را.


ادامه مطلب
[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 16 ] [ شفق ]

شب عید نوروز بود و موقع ترفیع رتبه. در اداره با هم‌قطارها قرار و مدار گذاشته بودیم که هرکس اول ترفیع رتبه یافت، به عنوان ولیمه یک مهمانی دسته‌جمعی کرده، کباب غاز صحیحی بدهد دوستان نوش جان نموده به عمر و عزتش دعا کنند.
زد و ترفیع رتبه به اسم من درآمد. فورن مساله‌ى مهمانی و قرار با رفقا را با عیالم که به‌تازگی با هم عروسی کرده بودیم در میان گذاشتم. گفت تو شیرینی عروسی هم به دوستانت نداده‌ای و باید در این موقع درست جلوشان درآیی. ولی چیزی که هست چون ظرف و کارد و چنگال برای دوازده نفر بیش‌تر نداریم یا باید باز یک دست دیگر خرید و یا باید عده‌ى مهمان بیش‌تر از یازده نفر نباشد که با خودت بشود دوازده نفر.
گفتم خودت به‌تر می‌دانی که در این شب عیدی مالیه از چه قرار است و بودجه ابدن اجازه‌ی خریدن خرت و پرت تازه نمی‌دهد و دوستان هم از بیست و سه‌ چهار نفر کم‌تر نمی‌شوند.
گفت  تنها همان رتبه‌های بالا را وعده بگیر و مابقی را نقدن خط بکش و بگذار سماق بمکند.
گفتم ای‌بابا، خدا را خوش نمی‌آید. این بدبخت‌ها سال آزگار یک‌بار برایشان چنین پایی می‌افتد و شکم‌ها را مدتی است صابون زده‌اند که کباب‌غاز بخورند و ساعت‌شماری می‌کنند. اگر از زیرش در بروم چشمم را در خواهند آورد و حالا که خودمانیم، حق هم دارند. چطور است از منزل یکی از دوستان و آشنایان یک‌دست دیگر ظرف و لوازم عاریه بگیریم؟

ادامه مطلب
[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 16 ] [ شفق ]

حکیم ناصر خسرو قبادیانی شاعر بزرگ قرن پنجم، در زمینه‌های مختلف دینی، حکمی، اخلاقی و فلسفی سخن گفته و در واقع نخستین شاعری است که تا این اندازه شعر را در خدمت باورهای دینی، اخلاقی و حکمی به کار گرفته است. عمدة گفته‌ها و سروده‌های وی در باب دین و ترجیح باورهای اسماعیلی است. علاوه بر این، بخش وسیعی از درون مایة شعری وی را «شعر اعتراض» تشکیل می‌دهد.

ناصر خسرو در جوانی به دربار شاهان غزنوی راه یافته بود و مانند دیگر شاعران در درگاه آنها به عیش و نوش می‌پرداخت. او همچون مداحان هم عصر خویش جز غزل و مدح چیزی نمی‌گفت. خود نیز در «سفرنامه» می‌گوید: «من مردی دبیر پیشه بودم و از جمله متصرفان در عوامل و اعمال سلطانی، و به کارهای دیوانی مشغول بودم؛ و مدتی در آن شغل مباشرت نموده در میان شهرتی یافته بودم.» (ناصر خسرو، 1:1367)

اما عواملی که موجب شد ناصر خسرو از خواب «چهل ساله» بیدار شود، کدام‌اند؟ آیا تنها یک «خواب و رؤیا» او را چنین دگرگون کرده است یا عوامل دیگری نیز وجود داشته که زمینه‌های ذهنی آن بعدها به صورت خوابی خود را نشان داده است؟ این سوال‌هایی است که در این نوشتار به آنها پاسخ گفته و نشان داده‌ایم خوابی که ناصر خسرو در «جوزجانان» دیده است، دلیل اصلی تحول شاعر نبوده بلکه به عنوان «محرکی قوی» او را بیشتر به جنبش در آورده است. در این جا، انگیزه‌هایی که پیش از سفر و دوری از وطن، کم ‌کم در فکر و جان ناصر خسرو شکل گرفته، تبیین شده است.

شاعران و نویسندگان بزرگ در هر جامعه‌ای، با توجه به بن‌مایه‌های فکری و بنیان اندیشه‌هایشان، دارای ویژگی‌هایی هستند. بزرگانی چون «سنایی» و «عطار» و «مولوی» در مرحله‌ای از عمر و دوران پختگی روح خویش، دچار انقلاب روحی و تحولی شگرف شده‌ و رسیدن به حقیقت را فراتر از عوامل اطراف خود می‌دیده‌اند. ناصر خسرو نیز از جرگه چنین بزرگانی بوده و او نیز به ستیز با ظالمان و ریا کاران برخواسته است.

منبع:http://roshdmag.ir


ادامه مطلب
[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 16 ] [ شفق ]

حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم الخیامی مشهور به “خیام” فیلسوف و ریاضیدان و منجم و شاعر ایرانی در سال ۴۳۹ هجری قمری در نیشابور زاده شد. وی در ترتیب رصد ملکشاهی و اصلاح تقویم جلالی همکاری داشت. وی اشعاری به زبان پارسی و تازی و کتابهایی نیز به هر دو زبان دارد. از آثار او در ریاضی و جبر و مقابله رساله فی شرح ما اشکل من مصادرات کتاب اقلیدس، رساله فی الاحتیال لمعرفه مقداری الذهب و الفضه فی جسم مرکب منهما، و لوازم الامکنه را می‌توان نام برد. وی به سال ۵۲۶ هجری قمری درگذشت. رباعیات او شهرت جهانی دارد.

برخیز   و   بیا   بتا    برای    دل    ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا   بهم  نوش   کنیم

زان  پیش   که  کوزه‌ها کنند از گل ما

                   ****

چون  عهده  نمی‌شود  کسی فردا را

حالی خوش دار این دل  پر  سودا   را

می نوش  به  ماهتاب ای ماه که  ماه

بسیار      بتابد     و    نیابد    ما    را

                   ****

قرآن   که   مهین   کلام  خوانند  آن را

گه  گاه  نه  بر  دوام   خوانند   آن   را

بر  گرد  پیاله    آیتی   هست     مقیم

کاندر  همه   جا  مدام  خوانند  آن   را



ادامه مطلب
[ جمعه 29 اردیبهشت1391 ] [ 12 ] [ شفق ]

الا   یا   ایها    الساقی    ادر کاسا   و  ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها


به بوی نافه‌ای کاخر صبا  زان   طره   بگشاید

ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها


مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم

جرس فریاد می‌دارد   که   بربندید   محمل‌ها

شرح غزل

1- هان ای ساقی جامی به گردش در آور و آن رابه من ده ؛زیرا عشق در آغاز آسان به نظر آمد اما بعد مشکلها روی نمود.

اَدِر: به معنی چرخاندن و به گردش در آوردن.

کَٲس به معنی جام.

ناوِل: به معنی چیزی را به کسی دادن با دراز کردن دست.

مقصود اینکه عشق در آغاز آسان به نظر می آید،اما رفته رفته مشکلات ظاهرمی شود؛پس ساقی شراب بده ومرا در این راه یاری دهد.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 10 ] [ شفق ]

         

به نام خداوند جان و خرد

                                   کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

                                   خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

                                  فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست

                                  نگارندهٔ بر شده پیکرست

به  بینندگان  آفریننده  را

                                   نبینی  مرنجان  دو  بیننده  را

نیابد  بدو  نیز  اندیشه  راه

                                که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

                                 نیابد  بدو  راه  جان  و خرد

خرد  گر سخن  برگزیند  همی

                              همان  را گزیند که بیند همی


ادامه مطلب
[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 8 ] [ شفق ]

من كنار ميله ها نشسته ام:

ميله هاي آهني وسيم خار دار.

مرد اين طرف

غرق روزهاي بي ترانه ودوندگي.

لحظه هاي خسته

روزهاي تار:

 كا ر

 كار

 كار

 كار.

مردآن طرف

غرق روزهاي بي پرندگي .

لحظه هاي مرده، رنج ، انتظار.

پس كجاست آن هجاي سخت؟

آفتاب

آشتي

درخت.

پس كجاست :

                     زندگي ؟؟!!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

حکیم ابوالقاسم حسن بن علی طوسی معروف به فردوسی (حدود ۳۱۹ تا حدود ۳۹۷ هجری شمسی)، شاعر حماسه‌سرای ایرانی و گویندهٔ شاهنامهٔ فردوسی است که مشهورترین اثر حماسی فارسی است و طولانی‌ترین منظومه به زبان فارسی تا زمان خود بوده‌است. او را از بزرگ‌ترین شاعران فارسی‌گو دانسته‌اند. در ایران ۲۵ اردیبهشت بنام روز ملی فردوسی نامگذاری شده است.[۱]

زندگی 

در مورد زندگی فردوسی افسانه‌های فراوانی وجود دارد که چند علت اصلی دارد. یکی این که به علت محبوب نبودن فردوسی در دستگاه قدرت به دلیل شیعه بودنش، در قرن‌های اول پس از پایان عمرش کمتر در مورد او نوشته شده‌است، و دیگر این که به علت محبوب بودن اشعارش در بین مردم عادی، شاهنامه‌خوان‌ها مجبور شده‌اند برای زندگی او که مورد پرسش‌های کنجکاوانهٔ مردم قرار داشته‌است، داستان‌هایی سرِهم کنند.

تولد فردوسی را نظامی عروضی، که اولین کسی است که دربارهٔ فردوسی نوشته‌است، در ده «باز» نوشته‌است که معرب «پاژ» است. منابع جدیدتر به روستاهای «شاداب» و «رزان» نیز اشاره کرده‌اند که محققان امروزی این ادعاها را قابل اعتنا نمی‌دانند. پاژ امروزه در استان خراسان ایران و در ۱۵ کیلومتری شمال مشهد قرار دارد.
نام او را منابع قدیمی‌تر از جمله عجایب المخلوقات و تاریخ گزیده (اثر حمدالله مستوفی) «حسن» نوشته‌اند و منابع جدیدتر از جمله مقدمهٔ بایسنغری (که اکثر محققان آن را بی‌ارزش می‌دانند و محمدتقی بهار مطالبش را «لاطایلات بی‌بنیاد» خوانده‌است) و منابعی که از آن مقدمه نقل شده‌است، «منصور». نام پدرش نیز در تاریخ گزیده و یک منبع قدیمی دیگر «علی» ذکر شده‌است. محمدامین ریاحی، از فردوسی‌شناسان معاصر، نام «حسن بن علی» را به خاطر شیعه بودن فردوسی مناسب دانسته و تأیید کرده‌است. منابع کم‌ارزش‌تر نام‌های دیگری نیز برای پدر فردوسی ذکر کرده‌اند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران در رد نام «فخرالدین» نوشته‌است که اعطای لقب‌هایی که به «الدین» پایان می‌یافته‌اند در زمان بلوغ فردوسی مرسوم شده‌است و مخصوص به «امیران مقتدر» بوده‌است، و در نتیجه این که پدر فردوسی چنین لقبی داشته بوده باشد را ناممکن می‌داند.

منبع: سایت باشگاه اندیشه


ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 18 ] [ شفق ]

زهی عشق زهی عشق که  ما   راست خدایا

چه نغزست و چه خوبست و چه زیباست خدایا

چه گرمیم چه گرمیم ازین عشق چو   خورشید

چه  پنهان و  چه  پنهان  و چه  پیداست  خدایا

زهی  ماه   زهی   ماه    زهی    بادة    همراه

که   جانرا   و   جهان    را     بیاراست     خدایا

زهی   شور   زهی   شور   که  انگیخته  عالم

زهی  کار   زهی   بار   که   آنجاست    خدایا


ادامه مطلب
[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 0 ] [ شفق ]

                        مردان   خدا   پرده ی   پندار    دریدند

                        یعنی  همه  جا  غیر خدا هیچ  ندیدند

هردست که دادند ازآن دست گرفتند

                        هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

یک  طایفه  را  بهر  مکافات  سرشتند

                         یک  سلسله  را  بهر  ملاقات  گزیدند

یک فرقه بعشرت  در کاشانه  گشادند

                        یک زمره بحسرت سر انگشت  گزیدند

         

جمعی  به   در   پیر   خرابات   خرابند

                      قومی  به   بر   شیخ  مناجات  مریدند

یک جمع  نکوشیده  رسیدند به مقصد

                      یک قوم دویدند و  به مقصد  نرسیدند

  فریاد   که   در   رهگذر   آدم    خاکی

                      بس دانه فشاندند و بسی دام  تنیدند

همت طلب از  باطن  پیران  سحر خیز

                     زیرا  که یکی  را  ز  دو  عالم طلبیدند

  زنهار  مزن  دست  به  دامان  گروهی

                      کز  حق  ببریدند  و  به  باطل  گرویدند 

  چون  خلق  درآیند  به  بازار    حقیقت

                      ترسم  نفروشند   متاعی  که  خریدند

  کوتاه نظرغافل  از آن سرو  بلند  است

                     کاین جامه به اندازه ی هرکس نبریدند

  مرغانِ نظر بازِ  سبک  سیر  "فروغی"

                     از   دامگه   خاک  به   افلاک   پریدند.

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

  كشتى گيرى در فن كشتى گيرى سرآمده بود و سيصد و شصت بند فاخر بدانستی  مگر گوشه ی خاطرش با جمال يکی از شاگردان ميلی داشت. سيصد و پنجاه و نه بندش درآموخت مگر يک بند که در تعليم آن دفع انداختی و تاخير کردی . فی الجمله پسر در قوت و صنعت سرآ»د و کسی را در زمان او با او امکان مقومت نبود تا بحدی که پيش ملک آن روزگار گفته بود : استاد را فضيلتی که بر من است از روی بزرگيست و حق تربيت وگرنه به قوت ازو کمتر نيستم وبه صنعت با او برابرم. ملک را اين سخن دشخوار آمد . فرمود تا مصارعت کننند. مقامی متسع ترتيب کردند و ارکان دولت و اعيان حضرت و زورآوران روی زمين حاضر شدند . پسر چون پيل مست اندر آمد بصدمتی که اگر کوه رويين تن بودی از جای برکندی . استاد دانست که جوان به قوت ازو برتر است . بدان بند غريب که از وی نهان داشته بود با او درآويخت . پسر دفع ندانست بهم برآمد. استا به دو دست از زمينش بالای سر برد و کوفت . غريو از خلق برخاست . ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده ی خويش دعوی مقومت کردی و بسر نبردی. گفت : ای پادشاه روی زمين ، به زور آوردی بر من دست نيافت بلکه مرا از علم کشتی دقيقه ای مانده بود و مه عمر از من دريغ همی داشت ، امروز بدان دقيقه بر من غالب آمد . گفت : از بهر چنين روزی که زيرکان گفته اند : دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند . نشنيده ای که چه گفت آنکه از پرورده خويش جفا بديد.

يا مگر كس در اين زمانه نكرد

 

كس نياموخت علم تير از من

 

كه مرا عاقبت نشانه نكرد

[ یکشنبه 24 اردیبهشت1391 ] [ 0 ] [ شفق ]

آرامگاه حکیم نزاری بیرجند      
 
  حکیم سعدالدین نزارى قهستانى (۷۲۱-۶۴۵ ه ق مطابق با ۶۹۹-۶۲۶ شمسى) از سرایندگان بزرگ نیمه دوم سده هفتم و آغاز قرن هشتم است. اغلب تذکره نویسان از او به‏نام نزارى فوداجى بیرجندى یاد کرده ‏اند. نزارى سه پسر به اسامى محمد، شهنشاه و نصرت داشته است. فرزند اول او محمد مى ‏باشد که شعر نیز مى ‏سروده و در عنفوان جوانى در گذشته است. بسیارى از شعرا ونویسندگان از آن جمله جامى شاعر و عارف نامدار سده نهم برخى از اشعار حافظ را متأثر از اشعار حکیم نزارى مى ‏دانند و یا به عبارت دیگر معتقدند که حافظ از شیوه نزارى پیروى کرده است.نزارى هم عصر سعدى بوده است. در بیرجند به حقیقت یا افسانه از دید و بازدید این دو چنین حکایت مى ‏کنند: نزارى براى مصاحبت با سعدى رهسپار محل سکونت او مى‏ شود.

ادامه مطلب
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

هر سال با آمدن بهاری نو ، عروس اردیبهشت ؛ دل فریب  وطناز  نرم 

نرمک  ازراه میرسد وبا جود وبخشش بی انتهایش  زر  را  به   چشم

هرصاحب اندیشه ای ، چو خاک ،  خوار می کند .روز  معلم و  خاطره 

بزرگداشت  استاد مطهری ؛ مرا به سالهای  دور می برد ، آن  روز  ها

که تنها بیست  ودوسال داشتم  وبه تازگی از دانشگاه  فارغ التحصیل

شده بودم .د ختری جوان وپر شور  ولبریز از شعور وعاطفه ، بی رنگ

از رنگ وریا  وبه دور از دغدغه ی معاش...

             

امروز که پس  از  بیست و  سه سال ، برمی گردم و  دفترچه ی  خاطرات

ضمیرم را تورقی می کنم بیش تر از قبل ، قلبم در هم فشرده می شود:

خدایا  دوستان  عزیزم - شاگردان  قدیمی ام- چه   می کنند؟ مهتاب  که

در زمان  کسالت و سرما خوردگی ام برایم آش کدو می آورد و  من  نمی

دانستم ایا باید این تحفه را قبول کنم؟ایا در شان معلم است که چیزی را

بپذیرد؟!ومهتاب که تردید مرا می دید لب می گشود:...

             ****

روی  سخنم  با تو دانش آموز عزیزم  می باشد . : بدان که مرا عشق به

معلمی ،  از  تمامی قید و بندها  آزاد کرد . خوشحالم  که  در حد توان از

خود  خواهی های   لجام گسیخته  ، غرور  بی جا ؛  تعصب های   ناروا 

تبعیض های  بی دلیل  و رذایل اخلاقی  دوری گزیده ام  وتنها  سرمایه ی

جاودانه عمرم یعنی محبت را بی پروا  نثارت  نموده ام....ادامه مطلب

منتظر نظرات ارزشمند شما دوستان عزیز وعلاقمند هستیم


ادامه مطلب
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

سلام  کن  ز من  ای  باد  مر  خراسان   را

مر  اهل  فضل  و  خرد  را نه  عام  نادان  را


خبر  بیاور  ازیشان  به  من  چو  داده   بوی

ز حال من  به  حقیقت  خبر  مر   ایشان  را


بگویشان  که  جهان  سر و  من چو چنبر کرد

به مکر خویش و، خود این است کار گیهان را


نگر  که  تان   نکند   غره   عهد   و   پیمانش

که  او   وفا   نکند  هیچ  عهد  و   پیمان    را


فلان  اگر به  شک است اندر آنچه خواهد کرد

جهان  بدو،  بنگر،   گو،   به چشم  بهمان را


ازین  همه  بستاند  به جمله  هر  چهش داد

چنانکه   بازستد   هرچه   داده   بود   آن   را


از   آنکه  در  دهنش  این   زمان  نهد  پستان

دگر    زمان   بستاند    به   قهر     پستان  را


نگه  کنید  که  در   دست  این و آن چو خراس

به   چند    گونه     بدیدید    مر   خراسان  را


ادامه مطلب
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 17 ] [ شفق ]

موفقیت یعنی ادامه دادن به ادامه دادن

همه می‌خواهند بدانند موفقیت چیست. اما یکی از بهترین راه‌ها برای این‌که بدانیم

چیزی چیست، این است که بدانیم چه نیست.

موفقیت به معنی مشکل نداشتن نیست. ما انسانیم و همه مشکلاتی داریم. همه آدم‌های موفق هم مشکلاتی دارند و گاه مشکلات بسیار بزرگی دارند. مهم طرز برخورد با مشکلات و نگرش درست نسبت به آنهاست. ما قرار نیست بی‌مشکل باشیم. مشکلات و چالش‌های زندگی، فرصت‌های رشد هستند. انسان‌های موفق آنهایی هستند که از "فرصت" مشکلات بهترین استفاده را می‌کنند.
موفقیت به معنی بیمار نشدن نیست. بیماری‌ها و ناتوانی‌های جسمی نیز مثل بقیه مشکلات زندگی، می‌توانند فرصت‌های رشد باشند. همه ما انسان‌ها گاهی بیمار می‌شویم و حتی ممکن است با بیماری و محدودیت و ناتوانی جسمی به دنیا بیاییم. انسان‌های موفق آنهایی هستند که این محدودیت‌ها را در هم می‌شکنند و با نیروی شدید ناشی از تمرکز روی آن‌چه می‌خواهند پیش می‌روند.
موفقیت به معنی بی‌غم بودن نیست. همه ما گاهی دلتنگ و غصه‌دار می‌شویم و هوای دلمان گرفته و ابری می‌شود. ما انسان هستیم و در طول زندگیمان انواع عواطف را تجربه می‌کنیم. هیچ‌کس نمی‌تواند بی‌وقفه شاد باشد. آدم‌های موفق هم گریه می‌کنند و گاهی خیلی گریه می‌کنند. اما آنها همیشه تصویر بزرگ‌تر را پیش چشم دارند و در سخت‌ترین شرایط و در اوج اندوه و غم نیز ناامید نمی‌شوند.

برگرفته از سایت موفقیت


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

عشق   كه  بازار   بتان  جاي   اوست

سلسله بر سلسله  سوداي   اوست

 گرمي  بازار  خراب    است     عشق

 آتش   دلهاي   كباب  است    عشق

 گفت به مجنون  صنمي در    دمشق

كاي شده   مستغرق  دریای   عشق

عشق چه و مرتبه ي عشق  چيست?

عاشق و معشوق دراين پرده كيست؟

عاشق  يك  رنگ  و  حقيقت   شناس

گفت  که  اي  محو   اميد   و    هراس

 نیست  بجز  عشق د ر اين پرده كس

 اول و آخر همه  عشق  است  و  بس

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 21 ] [ شفق ]

                          فاطمه  گویاترین فریاد   عشق          روح سبز عاطفه، همزاد عشق

                          ای   دلت   پر  نور تر  از  آفتاب          ای كلامت عشق را تفسیر ناب...

****

                        سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان،

                        عطای خداوند سبحان، کوثرقرآن،همتای امیر مومنان و الگوی

                        بی بدیل تمام جهانیان بر همگان مبارک باد .

                             

[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 18 ] [ شفق ]

امروز همه کس می داند که فردوسی بزرگترین شاعر ایران و شاهنامه ی او ارزنده ترین شاهکار جاودانی زبان و اندیشه و فرهنگ ایرانی است و بسیاری از محققان به حق آن را بزرگترین حماسه ی جهان خوانده اند.

فردوسی یک شاعر معمولی نظیر هزاران گوینده یی که در این مرز و بوم و به زبان این ملت شعر سردوه اند و دیوان ها ترتیب داده اند یا داستان سرایی که منظومه ای بدیع و دلنشین آفریده باشد نیست. او حکیم، رهبر فکری و صاحب درد ملت خویش است و هر ایرانی وظیفه دارد که در شناختن و شناساندن او در حد امکان بکوشد.
برای شناخت شخصیت والای فردوسی و زندگی و اندیشه ی او، علاوه بر توجه به قراین و اشارات پراکنده ای که در شاهنامه هست، تاریخ و وضع فکری و اجتماعی دوره ی او را باید بررسی کرد. اما متون تاریخی هم طبق معمول از آنچه می جوییم خالی است. خبرهای پراکنده ای است از جنگ ها و آشوب ها و عزل و نصب وزیران و دیگر هیچ.
این دهقان آزاده ی خراسانی، این ایرانی بیداردل ژرف اندیش، وقتی به فکر سرودن حماسه ی ملت خویش افتاد که این سرزمین از دو سو در برابر ترکتازی نظامی و سیاسی و فرهنگی بیگانگان، بی یار و یاور بود. از یک سو خلافت بغداد با عصبیت قومی عربی بر آن بود که فرهنگ و آداب و رسوم و تشخص ملی اقوام تابعه را نابود سازد؛ از دگر سو اقوام تازه نفسی از آن سوی سیحون سر بر آورده بودند و خاندان های ایرانی را که حامی فرهنگ ملی ایران بودند؛ یک به یک از میان بر می داشتند.


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 0 ] [ شفق ]

 

طه حسین نویسنده توانا و جنجالی مصر در سال 1889   میلادی   در عزبه از روستاهای مصر متولد شد. او كه هفتمین فرزند خانواده اش بود، در سه سالگی قدرت بینایی اش را از دست داد اما خداوند به او هوش و استعدادی وافر اعطا كرد كه همین هوش او را زبانزد خاص و عام كرد. پدر «طه حسین » طبق سنت آن روزگار، فرزندش را برای تعلیم قرآن به مكتبخانه روستا فرستاد تا كودكش اصول قرائت قرآن را بیاموزد. او كه كارمند دون پایه یك شركت كشاورزی بود، در مدت زمان كوتاهی دید كه پسر نابینایش توانسته كه قرآن را از حفظ كند. خود طه در این مورد در كتاب «الایام » (آن روزها) كه توسط «حسین خدیو جم » به زیبایی هر چه تمامتر به فارسی ترجمه شده است چنین می نویسد:

«آن روزها كه من پسربچه یی بیش نبودم و از قدرت بینایی هم محروم بودم ، به همراه پدربزرگم در ایوان خانه مان می نشستم ، او با صدای بلند قرآن ، ادعیه و اشعار قدیمی ادبیات عرب را برایم می خواند، من هم با جان و دل گوش فرا می دادم و طولی نكشید كه در مدت زمان كوتاهی آنها را از حفظ كردم .»

طه حسین در سن 14 سالگی تمامی محفوظات كودكیش به كمكش آمد و توانست در آزمون ورودی الازهر قبول شود و با برادرش به فراگیری علوم دینی و زبان بیگانه پرداخت .


ادامه مطلب
[ جمعه 22 اردیبهشت1391 ] [ 0 ] [ شفق ]

همی     گویم    و     گفته‌ام       بارها

بود   کیش   من    مهر            دلدارها

پرستش به  مستی‌ست در کیش   مهر

برونند     زین        جرگه        هشیارها

به شادی و آسایش و   خواب     و   خور

ندارند             کاری             دل‌افگارها

بجز    اشک   چشم  و   بجز   داغ    دل

نباشد      به          دست       گرفتارها

کشیدند      در          کوی       دلدادگان

میان     دل       و       کام         دیوارها

چه      فرهادها      مرده        در  کوه‌ها

چه     حلاج‌ها      رفته            بر  دارها

چه    دارد   جهان    جز  دل   و    مهر یار

مگر         توده‌هایی      ز          پندارها


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 16 ] [ شفق ]

افسانه : در شب تیره ، دیوانه ای

کاو

دل به رنگی گریزان سپرده

در دره ی سرد و خلوت نشسته

همچو ساقه ی گیاهی فسرده

می کند داستانی غم آور


در میان

بس آشفته مانده

قصه ی دانه اش هست و دامی

وز همه گفته ناگفته مانده

از دلی رفته دارد پیامی

داستان از خیالی پریشان

ای دل من ، دل من ، دل من

بینوا ، مضطرا ، قابل من

با همه خوبی و قدر و دعوی

از تو آخر چه شد حاصل من

جز سر شکی به رخساره ی غم ؟

آخر ای بینوا دل ! چع دیدی

که ره رستگاری بریدی ؟

مرغ هرزه درایی ، که بر هر

شاخی و شاخساری پریدی

تا بماندی زبون و فتاده ؟

می توانستی ای دل ، رهیدن

گر نخوردی فریب زمانه

آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس

هر دمی یک ره و یک بهانه

تا تو ای مست ! با من ستیزی


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 21 اردیبهشت1391 ] [ 15 ] [ شفق ]

در ابتدا سورئالیسم به عنوان یک حرکت ادبی آغاز شد. این نهضت به شدت به شخصیت برتون، که رهبری ایدئولوژیک آن را بر عهده دار شد، متکی بود. برتون دانشجوی روانپزشکی بود و دوران خدمتش را در «بیمارستان نظامی نانت» گذرانده و با بیماران روانی کار کرده بود. بنابراین با روانکاوی و روش درمانی آن آشنا بود. او همچنین به مطالعه پزشکی پرداخته و با کار «زیگموند فروید» در زمینه روانشناسی تحلیلی، ضمیر ناخودآگاه و تعبیر رویا بر مبنای تداعی آزاد تصورات، مانوس بود. این تجربه شالوده آثار ادبی او را در حیطه سورئالیسم فراهم کرد. وی به گونه ای از واقعیت مطلق که در آمیزه ای از رویا، و واقعیت است ایمان دشت و معتقد بود که در جهان، واقعیت برتری وجود دارد که در ضمیر ناخودآگاه انسان نهفته است. با این باور که تنها راه یا بهترین و بزرگترین راه عبور از موقعیت سکون و نجات خودش از چنگاه عقلانیت هنر دوران، تکیه بر ناخودآگاهی است.(گودرزی،۱۳۸۱، ص ۴۰۶)قطعا اوتامیسم(خودکاری یا خود انگیختگی) مفهوم اصلی نظام فکری برتون بود؛ نوعی هدایت جادویی که از ناخودآگاه او نشات گرفته و اشعار، مقالات و سایر نوشته های او را شکل می داد. نقاشان و مجسمه سازان نیز بعد ها از همین شیوه در تولید آثارشان سود بردند.

نمونه شعراز برتون

چشم من به جز خودم

به هیچ کس دیگر تعلق ندارد

و من آن ها را بر گونه های تر و تازه ام

که باد سخنان شما

پژمرده اش می سازد

سنجاق میکنم...!


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 20 ] [ شفق ]

در پي هر گريه

من، بر اين ابري كه اين سان سوگوار

اشك بارد زار زار

دل نمي‌سوزانم اي ياران، كه فردا بي‌گمان

در پي اين گريه مي‌خندد بهار.

ارغوان مي‌رقصد، از شوق گل‌افشاني

نسترن مي‌تابد و باغ است نوراني

بيد، سرسبز و چمن، شاداب، مرغان مست مست

گريه كن! اي ابر پربار زمستاني

گريه كن زين بيشتر، تا باغ را فردا بخنداني!

 

گفته بودند از پس هر گريه آخر خنده‌اي‌ست

اين سخن بيهوده نيست

زندگي مجموعه‌اي از اشك و لبخند است

خنده شيرين فروردين

بازتاب گريه پربار اسفند است.

اي زمستان! اي بهار

بشنويد از اين دل تا جاودان اميدوار:

گريه امروز ما هم،  ارغوان خنده مي‌آرد به بار


برچسب‌ها: در پي هر گريه, فریدون مشیری, شعرمعاصر, شعرنو
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]
آن‌ سلطان‌ دنیا ودین‌، آن‌ سیمرغ‌ قاف‌ یقین‌، آن‌ گنج‌ عالم‌ عزلت‌، آن‌ گنجینه‌ اسرار دولت‌، آن‌ شاه‌ اقلیم‌ اعظم‌، آن‌ پرورده‌ لطف‌ وكرم‌، شیخ‌ عالم‌، ابراهیم‌ ادهم‌ - رحمه‌ الله‌ علیه‌ - متقی‌ وقت‌ بود وصدیق‌ روزگار...
او پادشاه‌ بلخ‌ بود. ابتدای‌ حال‌ او آن‌ بود در وقت‌ پادشاهی‌، كه‌ عالم‌ زیر فرمان‌ داشت‌، وچهل‌ سپر زرین‌ در پیش‌ وچهل‌ گرز زرین‌ در پس‌ او می‌بردند .یك‌ شب‌ بر تخت‌ خفته‌ بود. نیم‌ شب‌، سقف‌ خانه‌ بجنبید .چنانكه‌ كسی‌ بر بام‌ بود، گفت‌: كیست‌؟ گفت‌: "آشنایم‌، شتر گم‌ كرده‌ام‌ " گفت‌: ای‌ نادان‌، شتر بر بام‌ چگونه‌ باشد ؟
گفت‌: ای‌ غافل‌، تو خدای‌ را بر تخت‌ زرین‌ ودر جامه‌ اطلس‌ می‌جویی‌ شتر بر بام‌ جستن‌ از آن‌ عجیب‌تر است‌ ؟
از این‌ سخن‌، هبتی‌ در دل‌ وی‌ پدید آمد وآتشی‌ در دل‌ وی‌ پیدا گشت‌. متفكر ومتحیر واندوهگین‌ شد. ودر روایتی‌ دیگر گویند كه‌: روزی‌ بار عام‌ بود .اركان‌ دولت‌ هر یكی‌ بر جای‌ ایستاده‌ بودند وغلامان‌، در پیش‌ او صف‌ زده‌ ناگاه‌ مردی‌ با هیبت‌ از در در آمد، چنان‌ كه‌ هیج‌ كس‌ را از خدم‌ وحشم‌، زهره‌ آن‌ نبود كه‌ گوید: تو كیستی‌؟ وبه‌ چه‌ كار می‌آیی‌؟ آن‌ مرد هم‌ چنان‌ می‌آمد تا پیش‌ تخت‌ ابراهیم‌ .


ابراهیم‌ گفت‌: چه‌ می‌خواهی‌؟
گفت‌: دراین‌ رباط‌ فرو می‌آیم‌ "
گفت‌: این‌، رباط‌ نیست‌، سرای‌ من‌ است‌ "
گفت‌: این‌ سرای‌، پیش‌ از این‌ از آن‌ كه‌ بود؟ گفت‌: " از آن‌ پدرم‌ " گفت‌: پیش‌ از او از آن‌ كه‌ بود؟ گفت‌: از آن‌ پدر فلان‌ كس‌ " گفت‌: همه‌ كجا شدند ؟گفت‌: همه‌ برفتند وبمردند " گفت‌ این‌ نه‌ رباط‌ باشد؟ كه‌ یكی‌ می‌آید و یكی‌ می‌رود؟ این‌ بگفت‌ وبه‌ تعجیل‌ از سرای‌ بیرون‌ رفت‌.
ابراهیم‌ در عقبش‌ روان‌ گشت‌ وآواز داد وسوگند كه‌: بایست‌، تا با تو سخنی‌ گویم‌ " بایستاد گفت‌: تو كیستی‌ واز كجا می‌آیی‌ كه‌ آتشی‌ در جانم‌ زدی‌ ؟
گفت‌: ارضی‌ وبحری‌ وبری‌ و سمائی‌ ام‌ ونام‌ معروف‌ من‌ خضر است‌ .
گفت‌: توقف‌ كن‌ تا به‌ خانه‌ روم‌ وباز آیم‌ .
گفت‌: الامر اعجل‌ من‌ ذلك‌ " وناپدید گشت‌ .


ادامه مطلب
[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 16 ] [ شفق ]

سلسله ی  موی دوست حلقه ی  دام  بلاست

هرکه در این حلقه نیست،فارغ  ازین  ماجراست

گر   بزنندم   به  تیغ   در    نظرش   بی     دریغ

دیدن او یک نظر   صد  چو  منش خون   بهاست

گر  برود   جان   ما   در   طلب    وصل    دوست

حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

مایه ی   پرهیزگار  ،قوت   صبر   است  و    عقل

عقل   گرفتار   عشق،     صبر   زبون     هواست

دلشده ی    پای  بند،  گردن  و   جان  در   کمند

زهره ی گفتار   نه ،کاین چه سبب وان چراست؟

مالک    ملک    وجود  ،  حاکم    رد     و     قبول

هر چه  کند   جور    نیست،ور تو بنالی  جفاست

گر   بنوازی  به لطف  ،   ور    بگذاری    به    قهر

حکم   تو  بر   من  روان  ،زج  ر تو بر  من  رواست

  سعدی  از اخلاق دوست  هر چه بر آید نکوست

گو   همه دشنام   گو،کز   لب  شیرین   دعاست

[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

این شکسته چنگ بی قانون

رام چنگ چنگی شوریه رنگ پیر

گاه گویی خواب می بیند

خویش را در بارگاه پر فروغ مهر

طرفه چشم نداز

شاد و شاهد زرتشت

یا پری زادی چمان سرمست

در چمن زاران پاک و روشن مهتاب می بیند

روشنی های دروغینی

کاروان شعله های مرده در مرداب

بر جبین قدسی محراب می بیند

یاد ایام شکوه و فخر و عصمت را

می سراید شاد

قصه ی غمگین غربت را

هان ، کجاست

پایتخت این کج آیین قرن دیوانه ؟

با شبان روشنش چون روز

روزهای تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه

با قلاع سهمگین سخت و ستوارش

با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش ،‌سرد و بیگانه

هان ، کجاست ؟

پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 23 ] [ شفق ]

به اطلاع دبیران محترم ،دانشجویان ودانش آموزان عزیز می رساند

 نگارستان ادب فارسی

مدتی است که فعالیت خودرا آغاز نموده است . لذاجهت پربارترنمودن آن دعوت به

همکاری می نماید. شاعران، نویسندگان ودیگرعزیزان علاقمند می توانند آثارشان را

جهت درج در وبلاگ به آدرس adabefarsi2@yahoo.com ایمیل نمایند.

مقالات پژوهشی چاپ شده در مجلات وروزنامه ها ، اشعار ، خاطرات و دل نوشته ها)

 امید است با همکاری شما اساتیدفرهیخته ودانش آموزان گرامی بتوانیم به اهداف

علمی و پژوهشی خود دست یابیم .

ضمنا نظرات ارزشمند شما علاقه مندان راهگشای  ماست

[ شنبه 16 اردیبهشت1391 ] [ 13 ] [ شفق ]

                          یوسف   گمگشته  بازآید   به   کنعان   غم   مخور        

    کلبه   احزان   شود   روزی   گلستان   غم  مخور

    ای   دل   غمدیده   حالت  به  شود  دل  بد  مکن      

    وین   سر  شوریده   بازآید   به   سامان غم مخور

     گر   بهار    عمر   باشد     باز    بر    تخت   چمن              

    چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

    دور   گردون   گر   دو   روزی    بر   مراد   ما   نرفت            

     دایما یک سان  نباشد   حال    دوران   غم   مخور

     هان  مشو  نومید   چون  واقف نه‌ای   از سر غیب   

        

     باشد   اندر   پرده   بازی‌های   پنهان    غم  مخور

     ای   دل    ار    سیل    فنا   بنیاد   هستی   برکند             

     چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان   غم مخور

      در بیابان   گر    به  شوق  کعبه   خواهی  زد قدم    

      سرزنش‌ها   گر   کند   خار   مغیلان    غم   مخور

      گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید  

     هیچ راهی نیست کان را نیست  پایان   غم مخور

     حال   ما   در   فرقت      جانان     و  ابرام     رقیب              

     جمله   می‌داند   خدای   حال   گردان     غم مخور

     حافظ    در  کنج    فقر     و   خلوت    شب‌های  تار             

      تا    بو د   وردت   دعا   و   درس    قرآن  غم مخور

[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 15 ] [ شفق ]

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد. آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.


ادامه مطلب
[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 14 ] [ شفق ]

روي علف ها چكيده ام‌.

من شبنم خواب آلود يك ستاره ام

كه روي علف هاي تاريك چكيده ام‌.

جايم اينجا نبود.

نجواي نمناك علف ها را مي شنوم

جايم اينجا نبود.

فانوس

در گهواره خروشان دريا شست و شو مي كند

كجا مي رود اين فانوس ،

اين فانوس دريا پرست پر عطش مست ؟

بر سكوي كاشي افق دور

نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.

زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد. 

باران پر خزه مستي

بر ديوار تشنه روحم مي چكد.

من ستاره چكيده ام‌.

از چشم نا پيداي خطا چكيده ام‌:

شب پر خواهش

و پيكر گرم افق عريان بود.

رگه ي سپيد مرمر سبز چمن زمزمه مي كرد.

و مهتاب از پلكان نيلي مشرق فرود آمد.

پريان مي رقصيدند.


ادامه مطلب
[ جمعه 15 اردیبهشت1391 ] [ 14 ] [ شفق ]

تورا سپاس ای معلّم گرامــــی

***

  روز معلم یادآور شکوه و عظمت زنان و مردان پاکباخته ای است که در طول تاریخ در عرصه ی

تعلیم و تربیت زیباترین جلوه های عشق و ایثار را به نمایش گذاشته اند .

****

معلم بر لوح جان ها نقش دانش و بينش حك مي كند و با خانه تعليم ، بر دفتر سفيد دل ،

سرمشق تربيت مي دهد . زلال جاري در بوستان ادب و عرفان او ، گل هاي سينه دانش

آموزان را بارور مي كند.

****

فرارسيدن روز معلم را به استادان گرانقدر و معلمان عزيز عرصه علم و پژوهش كه با كلام و قلم

خود زمينه شكوفايي و بالندگي علمي و اخلاقي نسل آينده  را فراهم مي نمايند تبريك و

تهنيت عرض نموده، توفيقات و سرافرازي این عزيزان را از درگاه ايزد متعال خواستاریم.

نگارستان ادب فارسی

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 22 ] [ شفق ]

     من به سرچشمه ی خورشید نه خود بردم راه  

   ذره ای    بودم   و   مهر    تو    مرا    بالا   برد

****

قابل توجه همه علاقه مندان به درس ادبیات

(دانش آموزان ، دانشجویان ودیگر عزیزان درسراسر کشور)

Thanks for being a true mentor of our hearts.

happy Teachers day

فرصتی ایجاد کردیم تا به بهانه هفته معلم و گرامی داشت یاد وخاطره معلمان عزیز

  از زحمات این بزرگواران تشکر وقدردانی شود.

لذا سایت نگارستان

آماده دریافت  پیام های تبریک  و یا خاطرات دوران تحصیل  شما (ترجیحا درس ادبیات) می باشد.

نام شهر، محل تحصیل ونام دبیر محترم ذکرشود

[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 14 ] [ شفق ]

معلم جذاب

1- علاقه‌مند به ارزش و احترام دیگران است.

2- شاداب، پرنشاط و با اعتماد است.

3- به عامل تشویق برای تحریک انگیزه توجه دارد.

4- به مشورت معتقد است.

5-  بشاش، آرام و شوخ طبع است.

6- به ندرت از فراگیران انتقاد و عیب‌جویی می‌کند.

7- همکاری فراگیران را در طرح فعالیت‌های یادگیری جلب می‌نماید.

8- معلوماتش در رشته درسی عمیق است و تنها کتاب درسی را مرجع

قرار نمی‌دهد.

9- برای عقاید فراگیران احترام قایل است.

10- خوش ظاهر و خوش‌لباس است و البته به گونه‌ای خود را آرایش

نمی‌دهد که جلب توجه نماید.

11- ثبات عاطفی دارد و به ندرت افسرده و دلسرد نشان می‌دهد.

12- معیارهای معقولی وضع می‌کند که نه زیاد سخت باشد و نه زیاد

آسان

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 22 ] [ شفق ]

 آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

یک نفردر آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دائم‌ میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتستید دست ناتوانی را

تا تواناییّ بهتر را پدید آرید،

آن زمان که تنگ میبندید

برکمرهاتان کمربند،

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می‌کند بیهود جان قربان!

آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره،جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می‌خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

آب را بلعیده .....


ادامه مطلب
[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 19 ] [ شفق ]

پارناس (Parnasse) 

پارناس نام کوهی‌ است که بنا به اسطوره‌های یونان قدیم، آپولون  (الهه‌ی شعر) و ٩ خواهری که فرشتگان نگاه‌بان هنرهای زیبا بودند، در آن جا زندگی  می‌کردند. وجه تسمیه‌ی آن، علاقه و گرایشی است که شاعران پارناسین برای شعر به مفهوم  هنری قائم به ذات که هیچ هدفی جز کمال و زیبایی خود ندارد، قایل بودند. این مکتب  ادبی در نیمه‌ی دوم سده ی نوزدهم در فرانسه در برابر رمانتیسم ویکتور هوگو و  لامارتین، و بر ضد درون‌گرایی و جامعه‌دوستی هنری پدید آمد.
بسیاری تئوفیل گوتیه  را بنیاد‌گذار این مکتب می‌دانند و برخی رواج این مکتب را به لکنت دولیل نسبت  داده‌اند. گوتیه عقیده داشت که هنر هیچ هدفی جز خود و فراتر از خود ندارد. به نظر  او شاعر باید هم‌چون مجسمه‌ساز و صنعت‌گری کاملن بی‌طرف باشد و شعر خود را به  ملموس‌ترین و عینی‌ترین شکل ممکن ارایه دهد. این عقیده‌ منشأ یقین به تشابه میان  هنرهای تجسّمی و تصویرگری و نیز منشأ اندیشه‌ی شعر بی‌طرف و غیرشخصی است. شعر  غیر شخصی فارغ از تمایلات و گرایش‌های شخصی شاعر است.  تی. اس. الیوت، شاعر انگلیسی  تبار، این رویکرد را این گونه تعریف می‌کند:
"تعالی هنرمند عبارت از جریان مدام  قربانی کردن خود و محوشدگی همیشگی منیّت اوست."
شعار "هنر برای هنر" یکی از اصول  مهم این مکتب به شمار می‌آید. شاعر پارناسین با هرگونه ذهنیّت‌گرایی مخالفت می‌کرد  و زیبایی قالب و شیوه‌ی بیان را برتر از محتوا می‌دانست.


ادامه مطلب
[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 22 ] [ شفق ]

 ابر می خواند سرود پر طنینش را

و ز غم تلخ سرود خویش

اشک گرمی می فشاند می سپارد راه

بی صدا

از سنگلاخی معبر کهسار

گام بیرون می گذارد

ماه

آسمان صافست

کهکشان

این ماهیان جاودان در کوچ

همچنان در کوچ


هر شهابی مرغ ماهیخوار چابک بال

بی خیال از مرغ و ماهی

از کران شب

اختران را می شمارد ماه

برزمین هرز ناهموار

سوگوار پار

بیوه ی پیرار

داستان ها نطفه می بندد

لیک آن بالا

شاد و فارغ بال می خندد

و خرامان و سبک پا راه خود را می سپارد ماه

در شب غمناک

گرده باران کوچه ها را خالی و خوشبو

در نهفت کوچه ای

در نور یک فانوس

بر لبان خیس ما

با پچ پچی مشکوک

داستان از آسمان پاک آینده است

و سرود

کودکان ما به گندمزار دشتستان

و طنین بوسه

این سوگند بی تردید

و ... از آن بالا

اشک گرم رقت از مژگانش آویزان

از میان کوچه باغ ابر

پای رفتن می کند سنگین

طرح پیکرهای باران خورده ی ما را

برده سر در هم

بر رواق معبد شب می نگارد ماه

[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 20 ] [ شفق ]

میرزا عباس فروغی بسطامی غزلسرای بزرگ دوران قاجار در سال ۱۲۱۳ هجری قمری در کربلا زاده شد. بعد از فوت پدر به ایران آمد و نزد عموی خود دوست علیخان به مازندران رفت. او ابتدا «مسکین» تخلص می‌کرد ولی پس از ورود به دستگاه شجاع‌السلطنه، تخلص خود را به نام فروغ‌الدوله از فرزندان او به «فروغی» تغییر داد. در غزلسرایی شیوهٔ سعدی را درپیش گرفت و الحق به خوبی از عهده برآمد. وی با قاآنی معاشر و مصاحب بوده است. فروغی در ۲۵ محرم ۱۲۷۴ هجری قمری در تهران درگذشت.

        زندگی بی    او   ندارد     حاصلی          وقت را  دریاب  اگر  صاحب   دلی

        عشق لیلی موجب دیوانگی است        طعنه  بر  مجنون   مزن  گر عاقلی

        هر کجا کز لعل   جانان   دم   زنند          جان چه   باشد   تحفهٔ    ناقابلی

        تا به آسانی نمیری پیش   دوست        بر تو  کی آسان شود هر مشکلی

        واقف از سیل سرشکم می‌شدی           گر فرو  می‌رفت   پایت   بر   گلی

        ناله    تاثیری     ندارد    در    دلت         یعنی   از    درد   محبت   غافلی

        گر کمال هر دو عالم در تو  هست          تا   پی   طفلی   نگیری  جاهلی

        دولت وصل بتان دانی که   چیست        خواهش  خامی،   خیال   باطلی

       کوشش بی جا مکن در   راه  وصل        هر زمان کز خود گذشتی واصلی

       بر درش  دانی   فروغی   چیستم         پادشاهی   در   لباس    سائلی


ادامه مطلب
[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 1 ] [ شفق ]
آورده اند که وقتی مردی را دوستی بود که مصادقت میان ایشان بودی و موافقت عظیم. از اتفّاق ان دوست به مهمانی دوست خود امد. بیچاره میزبان در ضیافت او انواع تکلّف به جای اورد و اصناف نعمتها بر خوان نهاد و هر روز از نو دعوتی تازه و تکلّفی می کرد. مهمان بعد از سه روز عزم رفتن کرد گفت دریغا که مهمانی ندانستی کرد! اگر وقتی به مهمانی من ایی ترا مهمان داری بیاموزم. میزبان خجل شد و می اندیشید که در ضیافت او چه تقصیر کرده و کدام دقیقه از دقایق مهمان داری فرو گذاشته مدتی در این اندیشه می بود تا یکبار او را بدان شهر دوست سفری اتفاق افتاد و به خانه او نزول کرد دوست مقدم او را عزیز داشت و تبجیل واجب دید و بی درنگ ما حضری نان و سرکه پیش اورد مهمان با خود گفت چندانی تکلّف که من او را کردم مرا در مهمان داری مقصّر می خواند و او هیچ دعوتی نمی کند؟ روزی از او سوال کرد و گفت مهمان داری دوستان چنین بود؟ گفت بلی چون من نزد تو امدم می خواستم یک ماه ترا ببینم و در خدمت تو باشم و چون طریق تکلّف مسلوک داشتی دانستم که از وجود من تنگ امده ای پس پای افزار سفر راست کردم و از خدمت تو دور شدم و چون تو امدی من از معهود خویش هیچ زیادت نمی کنم و به وجود تو منّتی بر خود می نهم. اگر یک سال مهمان من باشی مرا از تو هیچ گرانی نخواهد بود مرد عاقل بود، انصاف بداد و یقین بدانست که تکلّف کردن با مهمان از عادت کرام نیست و روی ترش کردن به مهمان ها جز سیرت انسان های پست نباشد.

 جوامع الحکایات اثر عوفی قرن هفتم هجری قمری

[ جمعه 8 اردیبهشت1391 ] [ 0 ] [ شفق ]

ای   خدا   بنگر   به   این بار گران                 ناقه ای    دارم   ضعیف    و   ناتوان

ای   خدا   این   ناتوان  ر ا رحمتی               رحمتی   تا هست  یا   رب  فرصتی

ای خدا از لطف و رحمت یک   نظر                سوی این افتاده ی بی   پا  و   سر

ای خدا ای   مرهم    جان     فگار                ای       امید     این   دل      امیدوار

دست  من  از  کار  خود  برداشتم               کار    خود    با    رحمتت   بگذاشتم

تیشه   بر  بیخ   سبب ها    آختم               هر   سبب   از   بیخ   و  بن انداختم

نی سبب می دانم و نی  واسطه                نی شناسم    باعث   و   نی رابطه

چون برآید  دست  قدرت ز  آستین               نی  سبب  ماند  نه  باعث نی معین

این سبب نبود،  خدایا  جز طلسم               قسمتی  نبود  دستم   را  غیر اسم

ای   خدا    ای  پادشاه   راستین                 دست  قدرت  را   برآر    از    آستین

آتش   اندر   خرمن   اسباب    زن                چاره ای   کن  بی سبب   در کار من

ای  امام  عهد  و  سلطان    زمان                ای   جهان  را  پادشاه   و    پاسبان

ای       امیر      کاروان     واپسین               ای   وجودت   لنگر   چرخ   و   زمین

یک نظر کن سوی  واپس  ماندگان               یک   نظر   دارند   از   تو        آرمان

[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 15 ] [ شفق ]
الهی! هر که ترا شناخت و عَلَمِ مهر تو افراخت هرچه غیر از تو بود، بینداخت.

الهی! هر که ترا شناسد، کار او باریک و هر که ترا نشناسد، راه او تاریک. تو را

شناختن از تو رستن است و به تو پیوستن از خود گذشتن است.

الهی! بر من آراستی، خریدم و از هر دو جهان دوستی حضرت تو گزیدم. الهی!

اگر طاعت بسی ندارم، در هر جهان جز تو کسی ندارم. الهی! تا به تو آشنا

شدم، از خلق جدا شدم و در هر جهان شیدا شدم. نهان بودم و پیدا شدم.

الهی از بنده با حکم ازل چه برآید و بر آنچه ندارد چه باید. کوشش بنده

چیست؟ کار خواست تو دارد، بجهد خویش نجات خویش کی تواند.

الهی! از پیش خطر و از پس راهم نیست، دستم گیر که جز تو پناهم نیست.

الهی! دستم گیر که دست آویز ندارم، و عذرم بپذیر که پای گریز ندارم. الهی!

خود را از همه به تو وابستم، اگر بداری ترا پرستم و اگر نداری خود پرستم،

نومید مساز بگیر دستم.

الهی! در سر گریستنی دارم دراز، ندانم از حسرت گریم یا از ناز، گریستن از


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 15 ] [ شفق ]

 جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند

ولی در قلب من بهاری نیست

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

بی تو ، همیشه زمستان است

گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند

شب ها ،یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

من به شمال می روم و تا تو را جستجو کنم

مانند پرنده ای بر بال باد، قلب من پیش می رود

بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد

تو بهار من هستی ، تابستان من هم

و من آرام نمی گیرم تا تو را بیابم

با تشکر از وبلاگ شمیم خیال

http://sahhaf.blogfa.com/


[ پنجشنبه 7 اردیبهشت1391 ] [ 13 ] [ شفق ]
          مطالب قديمي‌تر >>

.: نگارستان ادب فارسي :.

آشنايي با وبلاگ

گرعشق نبودی وغم عشق نبودی/چندین سخن نغز که گفتی که شنودی/ورباد نبودی که سرزلف ربودی/رخساره ی معشوق به عاشق که نمودی

سلام دوستان عزیز
این وبلاگ به منظور آشنایی با مفاخر ادبی ایران و جهان ،شناسایی معلمان پژوهش گر،محقق و شاعر ،هم چنین دانش آموزان شاعر و نویسنده ،معرفی سایت های علمی و ادبـی،ایجاد بانک جامع سؤالات درسی ،درج مقالات ادبی و آموزشی ،تبادل آرا ونظرات. وارتباط با همکاران و دیگر علاقه مندان درسطح کشور راه اندازی شده است.
امید است در راستای رسیدن به اهداف و بهتر شدن مطالب این وبلاگ مارا از نظرات ارزنده تان بهره مندسازید.



سايت هاي ادبي
پيوندهاي روزانه
امکانات وبلاگ

  • نگارستان ادب فارسي
  • نگارستان ادب فارسي